تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
در كنار نخلستانى كم‌عرض از درختان خرما قرار داد كه در سمت جنوب تا يك ميل امتداد مىيابد و در اراضى آن برنج و ساير غلات كاشته شده بود . از وسط ده جويبارى پهناور ميگذرد و در كناره‌هاى آن تعدادى درخت بلند با شاخ و برگ فراوان جلوه‌اى خاص داشت و كوهها در اين فصل از گياهان سرسبز پوشيده شده و مشرف بر دهكده مىباشند . رويهمرفته بايد بگويم كه اين مكان بيش از هر جاى ديگرى كه تابحال ديده‌ام از زيبائيهاى طبيعى بهره برده است . تأثير اين كيفيت موقعى شديد است كه انسان ناگهان از آن صحراى وسيع و گسترده و بىآب‌وعلف به يك چنين محلى زيبا و سرسبز و جدا وارد بشود . اين نواحى جزئى از مكران محسوب ميشوند و در حدود داستان سفر به توضيحات مختصرى اكتفا مىكنم . هردهكده در اينجا يك سردار يا رئيس دارد كه ظاهرا بنا براى عموم مردم بدان سمت انتخاب مىشود و آنها داوطلبانه هرسال مقدارى از محصول غله و خرما بوى تحويل مىدهند . سردار موظف است در مقابل از مهمانان غريبه‌اى كه شايسته باشند پذيرائى كند . ولى در مكران خصلت مهمان‌نوازى بمراتب كمتر از مهمان‌نوازى در بلوچستان است و فقط در موارد نسبتا نادر اين مهمان‌نوازى انجام مىگيرد . اهالى نواحى واقع در بين كلگان و ابتر بنام مكرانى ناميده ميشوند . اين مردم گروه كوچكى را تشكيل مىدهند ولى بسيار پرطاقت هستند و تا آنجا كه مىتوانم قضاوت كنم شجاع مىباشند اما هميشه از همسايگان قوى خود يعنى بلوچها در واهمه و ترس بسر مىبرند و بتصديق خودشان در برابر بلوچها ياراى مقاومت ندارند . لباس و اشتغالات و عادات آنان تقريبا با بلوچها يكسان است . زنان ، بسيار معمولى و بالاخص بطوريكه مشاهده شد ، حتى يك نفر در دهكده كلگان ( تنها مكانى كه به اندازه كافى توقف داشتم كه بتوانم شاهد چنين چيزهائى باشم ) نديدم كه چشمانش ضعيف نباشد . به چند تن از نزديكان سردار كه چشم آنها درد مىكرد قطره و دواى چشم كه همراه داشتم و از تركيبات زاج و ترياك بود دادم . پس از آن تمام زنهاى دهكده دور من جمع شده باعث زحمت بودند . اينها نه فقط از درد چشم مىناليدند بلكه مشكلات زنانه ديگرى