پس دستورات ميرخداداد را اجرا كرده و فى الفور وضع و قيافه روحانى ، به خود گرفته و نام جديد پيرزاده را انتخاب كردم .
پس از ورود بدهكده در مسجد پياده شدم و مراد رسما مرا بپدرزن خود و سه نفر ملا يا روحانى ، بعنوان پيرزادهاى از كلات كه قصد زيارت خانه خدا را دارد معرفى كرد . سردار شرح مبسوطى در عذرخواهى از اينكه فعلا مرا در مسجد جا داده است اظهار كرد و گفت چون متاسفانه مهمانخانه وضع قابل سكنائى نداشته است دستور داده تا يك منزل خالى برايم آبوجارو و آماده كنند . پاسخ دادم كه هرجائى به من بدهند ، براى مدت كوتاه توقفم در اين دهكده ، رفع حاجت خواهد كرد . در اين موقع مردم بيكارى كه براى كسب خبر بدور ما جمع شده بودند ، براى اينكه يكى دو ساعت استراحت كنيم متفرق شدند . شب به خانه جديد كه بىشباهت بدخمه نبود راهنمائى شدم ، دو اطاق كوچك در آن وجود داشت و فورا مقدارى غذا براى من و همراهانم ، از طرف سردار آوردند و ما كه متجاوز از سى ساعت بود كه چيزى نخورده بوديم بسيار خوشحال و شاد شديم . شبهنگام علائم خفيف بروز تب ظاهر شد . اتفاقا موضوع را بسردار گفتم ، او يكى از غلامان خود را براى مشت و مال « 1 » بدنم فرستاد و نتيجهاش بسيار موثر بود و تا موقعى كه بخواب رفتم بدنم را مشت و مال ميداد . صبح روز بعد كه از خواب برخاستم كاملا شاداب و سرحال بودم .
پنجم آوريل - پس از صرف ناشتائى كه سردار فرستاده بود و مانند شام شب قبل ، عبارت بود از چند قرص نان جو و ماست ، مراد را بگوشهاى برده گفتم كه كارم اجازه
هامش
( 1 ) - معمولترين طرز مشت و مال آنست كه تمام قسمتهاى بدن را فشار داده و مفاصل را بكشند . البته طرق مختلفى جهت مشت و مال وجود دارد . شخصى را ديدم بمحض اينكه روى زمين دراز كشيد سه يا چهار نفر آمدند و با كف دست به همه نقاط بدن او ( حتى صورتش ) زدند تا وى بخواب رفت .