تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
او دلايل و براهين چندى آوردم ولى اين مرد ولگرد و شياد كه در چنگالش گرفتار بودم و ميدانست كه امكان مراجعت برايم متصور نيست و نيز وسيله‌اى در اختيار ندارم كه او را ملزم به اجراى قرارش نمايم بر سر حرف خود ايستاد تا بالاخره مجبور شدم قرارى تازه با او بگذارم . بدين‌ترتيب كه به ميرخداداد مبلغ 50 روپيه بدهم تا او مرا با شش نفر تفنگچى بهر يك از دو مكان بمپور يا ابتر كه بخواهم همراهى و راهنمائى كند . تاريخ قطعى حركت فردا ساعت 12 پس از اداى نماز ظهر تعيين شده بىدرنگ پول را در كف دستش گذاشتم و براى اين‌كه جلوى هرگونه تقاضاى بيشتر او را بگيرم به او نشان دادم كه فقط بيست و شش روپيه ديگر برايم باقى مانده كه براى مخارج غذا و خوراك خود و سه نفر همرانم باستثناى راهنما ، براى اين فاصله هفتصد ميل تا شهر كرمان كه در پيش دارم كنار گذاشته‌ام . اين مرد بىشرم كه ناظر بقيه پول موجود بود موضوع را در نهايت خونسردى المقى كرد و به من گفت به خداوند توكل داشته باش . صورتم را از او برگرداندم تا آثار نفرت و رنجشى را كه از اين رفتار بيشرمانه‌اش در سيمايم ظاهر ميشد مشاهده نكند . چند دقيقه بعد پدرزنش را نزدم فرستاد تا به من اطمينان دهد كه تمام شرايط قراردادى را كه به عهده گرفته است بطور كامل انجام خواهد داد و با توجه باصرار و تأكيد من و جلوگيرى از هر گونه تأخير و تكرار واقعه‌اى مانند نوشكى به من اطمينان داد كه حتما در راس ساعت تعيين شده حركت خواهيم كرد . طبق معمول . موقع مغرب ، شام خود را صرف كرديم و در همان هنگامى كه با عجله مشغول صرف غذا بوديم ، خانه‌اى كه در آن سكنى داشتم مملو از جمعيت شد و خدا داد هم يكى از آنها بود . بعدها فهميدم كه شب قبل به علت اينكه تب داشتم خداداد دستور داده بود تا كسى مزاحم من نشود . اين اقدام بسيار مودبانه و از روى كمال تربيتى بود كه نظيرش را از