سردار از اين پيغام سخت درشگفت شده بود و بنوكرم گفته بود كه پس از نيمساعت خود براى ديدنم به گدان يا منزل بود و خواهد آمد .
بدينجهت خودم به آنجا رفتم و با او مذاكرات طولانى و مفصل در موضوعات مختلف به عمل آوردم و بالاخره قصد عزيمت خود را در ميان نهادم . در جواب گفت : آيا نميخواهى كه رفتار پسنديده برادرت را مورد توجه و سرمشق قرار دهى و از رويهاى كه او براى تهيه راهنما درپيش گرفت و به من مراجعه و اطمينان كرد پيروى كنى ، نميخواهى احتياطهائى را كه من توصيه كردم نسبت به مراد خان به عمل آورى ؟ تو خيلى جوانى و خداوند تو را از شر برادرزادهام حفظ كند . او ميخواست در همين زمينه دنباله صحبت را تا يكساعت ديگر بگيرد كه بيست روپيهاى را كه قبلا براى حق السكوت او تهيه كرده بودم در كف دستش گذاشتم و گفتم چون چيزى كه لياقت او را داشته باشد ندارم ، از او خواهش مىكنم كه با اين مبلغ يك عمامه خريده و بعنواى يادگارى و هديه از من داشته باشد . اين عمل تاثير آنى و فوق العاده در وى نمود و آرامش كرد و قبل از اينكه عزيمت كنم چند نامه به عنوان روساى قبايل اطراف كه من از آنجا مىبايست عبور كنم تهيه و تسليم داشت .
مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: هنرى پاتينجر
ص١٣٣