مىگفتند در بيابان گم شده است پيدا شد و جمعه خان نيز با عجله تمام حركت كرد تا بكاروان برسد .
هواى امروز بطور غيرعادى تاريك و پرغبار بوده باد تندى ميوزيد و رعدوبرق كه بلوچها مىگفتند پيشدرآمد بارندگى است ميدرخشيد ، اما پس از چندى شدت طوفان تخفيف يافت . در اين موقع سردار نزد من به مهمانخانه آمد و با مشاهده وضع من كه از عزيمت و غيبت رفيق محترم و باارزش خود دلتنگ بودم سعى كرد مرا سرگرم كرده سرحال بياورد و گفت هرچه در قوه دارد براى توجه و مراقبت من بخاطر برادرم كه مرا به دستش سپرده اقدام خواهد كرد . « 1 » در مدتى كه پهلويم بود با نهايت مهربانى سعى مىكرد از من پذيرائى كند و نه تنها از معاشرت و صحبتهاى او خوشحال ميشدم بلكه اطلاعات چندى راجع بمسائل مختلف كه بعد بشرح آن خواهم پرداخت بدست آوردم .
بيست و سوم مارس - بارانى كه ابرهاى ديروز آن را پيشگوئى مىكردند امروز سيلآسا فرود آمد . همراه آن بادى بسيار شديد ميوزيد كه خاك و شن بسيار به هوا بلند كرد بقسمى كه ديد اشياء از فاصله ده الى پانزده ياردى ممكن نبود .
سقف مهمانخانه هم بمانند ديوارهايش كه در برابر باد كارى نمىتوانست انجام دهد در برابر رطوبت و باران نيز ايمن نبود ، از هرطرف باران وارد ميشد و شبهنگام من در بسترى از گل نشسته بودم ، در واقع روپوشى از گلولاى مرا پوشانيده بود .
دومين قاصد از كلات مراجعت كرد . همراه او شخصى بود كه هندوى ما فرستاده بود تا جامهدانها و ملبوس اضافى را ببرد . اين شخص نيز حامل دو نامه بود كه يكى به خط فارسى و ديگرى به زبان شسترى « 2 » نوشته شده بود و در اين قسمت
هامش
( 1 ) - هرموقع كه باهم بوديم يكديگر را برادر خطاب مىكرديم
( 2 ) - خط شسترى از خطوط ناگرى است . وجه تسميه ان به شسترى به علت برخى از شعارها و تبليغات مذهبى است كه به اين زبان نوشته شده است .