در اوايل شب قدرى تخفيف پيدا كرد و درحالىكه از بر طرف شدن طوفان قدرى شاد شده بوديم خبر بدى شنيديم و آن اين بود كه شترى كه جمعه خان پسر بزرگ سردار و راهنماى كاپتن كريستى مىبايست سوار شود در صحرا گم شده است و افراد سردار در جستجوى آن هستند . اين خبر را باور نكرديم و به نظر ما حقهاى جلوه كرد و موقعى كه به بستر خواب ميرفتيم يقين كرديم كه اين هم بهانه تازهايست تا حركت كاپتن كريستى را عقب بيندازند .
بيست و دوم مارس - امروز صبح با خوشحالى ناظر عزيمت و حركت كاپتن كريستى بودم . قبل از آنكه سوار شتر شود ، هديه كوچك ولى قابل قبول به سردار تقديم كرد كه عبارت بود از يك تكه پارچه پيچازى اسكاتلند ، نصف تكه پارچه ابريشم يك چاقو و يك قيچى . شايد سردار استحقاق اين هديه را نداشت زيرا براى حركت ما از نوشكى اشكالاتى فراهم مىكرد ولى اگر خوب فكر و تأمل كنيم مىبينيم كه اگرچه اين بهانهها و طفره و تعلل باعث اوقاتتلخى و ناراحتى ما مىشد ولى از يك نفر بيابانى غيرمتمدن و بىسواد جز اين انتظار نبايد داشت . اين فرصت و اتفاق مناسبى بوده است كه بدست آورده ، باصطلاح خودش دو نفر بازرگان به تومان او وارد شدهاند چرا نبايد حتى المقدور تا جائى كه مغاير با مهماننوازى قبيلهاش نباشد استفاده نكند .
شتر جمعه خان موقع عزيمت كاپتن كريستى هنوز پيدا نشده بود ولى پدرش اعلام داشت كه اگر تا قبل از ظهر پيدا نشود جمعه خان با اسب حركت خواهد كرد .
موقع حركت گفت اميدوار است مرا از اتفاقات ناگوارى كه در موقع اقامت شما در بين رخشانىها « 1 » رخ داده است ببخشيد و اطمينان داد كه پسر و افرادى كه همراه مىباشند كاملا در خدمتگزارى آماده بوده در اختيار كاپتن كريستى هستند و اميدوار است كه ثابت كنند حاضرند جان خود را بخاطر امنيت و سلامتى او فدا كنند و در خاتمه دعائى براى سلامتى به كاپتن كريستى داد و كاروان به حال يورتمه شروع به حركت كرد . كمتر از نيم ساعت شتر جمعه خان كه
هامش
( 1 ) - رخشانى نام قبيله سردار است .