بمانيم . در اين لحظه همان شخص كه ديروز بما توصيه كرد كه بمهمانخانه برويم و حالا دانستيم كه يكنفر هندوى سيستانى و اسمش بودهو
Bood - Hoo
مىباشد در حالى كه از كنار ما عبور ميكرد و مذاكرات ما را شنيد روى بكاپتن كريستى كرد و گفت : احتياط خوب است ، چهطور جرات مىكنيد با دو نفر راهنما برويد ؟ من با تمام اين اطراف آشنا هستم اگر سردار حاضر باشد پسرش را همراه شما بفرستد معطل نشويد و فورا با او قرار بگذاريد ، خرج اين كار در برابر تامين سلامتى جان و مال شما ناچيز است . چند نفر ديگر از هندوها هم همين پيشنهاد را دادند . پس از اينكه خوب فكر كرديم ديديم كه اگر جان ما هم در خطر نباشد تنها از دست رفتن اموال ما سبب مىشود كه تمام نقشههايمان از بين برود لذا پذيرفتن اين پيشنهاد بصرفه و صلاح بود .
ضمنا به نظر لازم آمد كه كارى كنيم اين تصور غلط را كه همه افراد خيل نسبت بما داشتند كه بهمراه خود اشياء گرانقيمت و گرانبها داريم از بين ببريم . به همين جهت تصميم گرفتيم هرقدر ملبوس داريم به كلات بفرستيم و جامهدانهاى خود را فقط به كيسههاى خرما و آرد و لباسهائى كه بتن داشتيم اختصاص دهيم . بنابراين نظر خود را با سردار و اشخاصى كه اطراف او بودند بميان گذاشتيم ولى او ضمن اعتراض به اين عمل گفت ، وقتى پسرش همراه ما باشد ديگر اين احتياط كاملا غيرمنطقى است و با همراه بودن او مىتوانيم هرچه بخواهيم با خود حمل كنيم . در اين موقع قرار شد كه پسر سردار در معيت دوازده نفر تفنگچى ما را تا دوشك همراهى و بدرقه بكنند و ما هم مىبايستى كه با يك نفر قاصد يا پيك فورا نامهاى بكلات بفرستيم تا در ازاى اين زحمت حق الزحمهاى كه مبلغ آن را هندوها تعيين خواهند كرد به آنها پرداخت نمائيم .
پس از ختم اين معامله سردار شخصا تضمين كرد كه وسايل عزيمت فورى ما را فراهم نمايد . پس بمهمانخانه مراجعت كرده مشغول صرف ناشتائى ، نان و شيرى كه از منزل سردار آورده بودند شديم . امروز صبح واقعهاى اتفاق افتاد كه نشاندهنده روح مهماننوازى بلوچها است و ثابت مىكند كه تا چهاندازه خصلت مهماننوازى در