سردار ديگر مطلب را دنبال نكرد و پس از ردوبدل شدن چند كلمه خارج از موضوع وقتىكه به قصد خروج از جا بلند شد گفت بوسيله سوكارام كه آشناى مشترك ما است پيغامى براى شما ميفرستم . بايد به آن جواب صريح بدهيد تا آنوقت بتوانم كارتان را مطابق ميل شما انجام دهم . ده دقيقه بعد سوكارام آمد و پيغام سردار را كه در زمينه همان مطالب گذشته بود تكرار كرد . ما اظهارات قبلى خود را تكرار كرديم ، به او گفتيم كه با نامه و توصيهاى كه از نمايندهاش در كلات آوردهايم ، چطور ديگر ممكنست كه شخص او در هويت ما ترديد داشته باشد .
صحت اظهارات ما را تائيد كرد و گفت كه همين دليل را براى متقاعد كردن سردار آورده است و سردار به او اجازه داده كه دو نفر راهنما و بلد براى ما تعيين نمايد . ولى گفت : براى تامين سلامتى خود يا بايد خود را به خدا بسپاريد و يا آنكه از سردار بخواهيد كه در ازاء حق الزحمه مختصرى پسرش را با دوازده نفر تفنگچى تا رسيدن به دوشك
( DOOSHAK )
كه مركز سيستان است و در آنجا راه هرات نصف مىشود همراه ما بكند . قول داديم كه نسبت به اين پيشنهاد فكر مىكنيم و فردا صبح تصميم خود را به اطلاع سردار ميرسانيم . سپس سوكرام ما را ترك گفت و به منزل خود مراجعت كرد .
دهم مارس - پس از مشاوره در شب ، تصميم گرفتيم كه دو نفر راهنما را قبول كنيم ، بيشتر بخاطر اينكه بهانهاى بدست آنها ندهيم تا در حاضر شدن براى حركت تعلل و تاخير كنند ، كمى كه از روز گذشت ، كاپتن كريستى براى اطلاع سردار از اين تصميم بنزد او كه در جلوى گدان بتماشاى شتران ما مشغول بود رفت . اين تصميم ظاهرا در سردار هيچ عكس العملى توليد نكرد و گفت كه بانها فى الفور دستور حركت خواهد داد ولى ما هم بايد بخاطر داشته باشيم كه با اين ترتيب بهيچوجه مسئول تامين سلامتى ما نيست و ديگر در اين باب صحبتى نميكند ، چون به اندازه كافى خطرات راه را بما گوشزد كرده است . اينطور فكر مىكرديم كه اين اعلام خطرها فقط حقهايست تا خان بتواند از ما پول خوبى درآورد لذا همگى ميل داشتيم كه روى همان تصميم خود باقى