آزادى او را درخواست كرده است و با اين ترتيب با آزادى وى بر ما منت بگذار ! يوسف نامهء يعقوب را گرفت و آن را بوسيد و بر ديده نهاد و سپس گريست تا حدّى كه پيراهنى كه بر تن داشت از اشك چشمش تر شد آن گاه بدانها رو كرده گفت :
« هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ »
هيچ ميدانيد دربارهء يوسف چه كرديد و چگونه او را بخوارى كشانده از پدر دور كرديد و او را در چاه افكنده و خواستيد بقتل برسانيد و سپس او را ببهايى اندك فروختيد ؟ و دربارهء برادرش چه كرديد كه او را از يوسف جدا كرديد و ميان آن دو جدايى افكنديد تا به حدى خوارش كرديد كه وقتى با شما تكلم ميكرد همانند شخص ذليلى بود كه در برابر شخص مقتدر و نيرومند قرار گيرد ؟ . . . ولى نامى از پدر با آن همه مصيبتهايى كه به دو رسيده بود بر زبان نياورد بخاطر تعظيم مقام وى و به جهت آنكه ميدانست اين مصيبتها بخاطر علوّ درجه و رفعت مقام و منزلتش در پيشگاه خدا بوى رسيده است .
و ابن انبارى گفته : اين جمله استفهامى است كه منظور از آن بزرگ كردن داستان بوده يعنى هيچ ميدانيد چه جرم بزرگى را مرتكب شده و چه عمل زشتى انجام دادهايد ؟ رحم خود را قطع كرده و حق آن را تباه و ضايع كرديد . . . و اين مثل آنست كه كسى به ديگرى بگويد : هيچ ميدانى نافرمانى چه كسى را كردهاى ؟
و اين آيه مصداق همان گفتارى است كه خدا بيوسف فرمود :
« لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ »
« 1 » - وقتى بيايد كه تو آنها را بكارشان آگاه سازى و آنها درك نمىكنند .
« إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ »
در وقتى كه شما نادان بوديد ، ابن عباس گفته : يعنى كودك بوديد ، و حسن گفته : يعنى جوان بوديد ، يعنى شما اين كار را وقتى كرديد كه بنادانى كودكان و در عنفوانى جوانى بوديد در آن وقتى كه جهالت بر انسان غالب است . و اينكه جهل آنها را به زمان كودكى و جوانى منسوب داشت و نسبت جهل در همان وقت به آنها نداد براى آن بود كه ايشان در آن روز كه يوسف اين سخنان را ميگفت از
هامش
( 1 ) - آيهء 15 همين سوره .