تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
را بر روى يعقوب بيندازند بينا مىشود . و گويند : يوسف بدانها گفت : پيراهن مرا بايد آن كسى براى پدر ببرد كه بار اول برد . يهودا گفت : من بودم كه پيراهن را آغشته به خون براى او بردم و به دو گفتم : گرگ يوسف را خورد . يوسف گفت : پس تو پيراهن را براى او ببر و هم چنان كه غمگينش ساختى اكنون خورسندش كن و به دو بگو : كه يوسف زنده است . يهودا پيراهن را گرفت و هم چنان سر و پاى برهنه به راه افتاد ، و مسافت مصر تا كنعان هشتاد فرسخ بود و آذوقه‌اى كه يهودا همراه داشت هفت گردهء نان بود كه پيش از تمام شدن نانها خود را بكنعان و بنزد پدر رسانيد . و ما سرگذشت اين پيراهن را پيش از اين بيان داشتيم . و احدى بسندش از انس بن مالك از رسول خدا - صلى اللَّه عليه و آله - روايت كرده كه وقتى نمرود ابراهيم را در آتش انداخت جبرئيل يك قطعه فرش و پيراهنى از بهشت براى ابراهيم آورد ، و پيراهن را در برش كرده و روى فرش او را نشانيد و خود نيز در كنارش نشسته شروع بگفتگوى با او كرد . ابراهيم عليه السلام آن پيراهن را باسحاق پوشانيد و اسحاق نيز بيعقوب پوشانيد ، و يعقوب هم بيوسف داد ، و آن را در ظرفى از نقره به شكل نى قرار داد و به گردن يوسف انداخت ، و هنگامى كه در چاه افتاد آن پيراهن به همان وضع در گردنش بود . و ابن عباس گفته : وقتى در چاه قرار گرفت آن ظرف نقره‌اى را در آورد و همان پيراهنى را كه در آن بود بيرون آورد . . . ، تا به آخر داستان . و مجاهد گفته : جبرئيل بيوسف دستور داد كه پيراهنت را براى يعقوب بفرست كه بوى بهشت در آن پيراهن است و بر هيچ دردمند و بيمارى نيفتد جز آنكه از آن بيمارى نجات يافته و بهبودى پيدا كند .