( 1 ) دشنامگوئى او را دارم كه اين چنين فرار مىكند ، ولى معلوم شد كه صداى ضمضم بن عمرو را شنيده و ميرود تا سخنان او را بشنود .
من هم بيرون رفته ضمضم را ديدم كه بينى شترش را بريده و پالانش را وارونه كرده و جامهء خود را دريده و فرياد مىزند : اى گروه قريش ! مال التجارة خود را دريابيد ! دريابيد ! كه همهء آنها بخطر افتاده . محمّد و يارانش متعرض ابو سفيان و كاروان شما شدهاند ! هر چه زودتر خود را بكاروان برسانيد كه اگر دير بجنبيد همه را مىبرند ! با اين جريان فكر انتقام گرفتن از ابو جهل از سر من بيرون رفت و هر كس بفكر افتاد تا بهر وسيلهء ميتواند خود را بكاروان قريش برساند ، مردم با سرعت عجيبى آمادهء رفتن شدند ، و اگر كسى هم نمىتوانست برود ديگرى را بجاى خود مىفرستاد ، تمام بزرگان قريش آمادهء حركت شدند ، تنها در اين ميان ابو لهب عاصى بن هشام را كه چهار هزار درهم به او مديون بود بجاى خويش فرستاد و او را با همان مبلغ براى رفتن به اين راه بجاى خويش اجير كرد .
امية بن خلف نيز كه پيرمردى فرتوت بود و به سختى راه ميرفت و بدشوارى سوار و پياده ميشد خواست همراه قريش نرود ولى عقبة بن أبى معيط بنزد او آمده منقلى كه معمولا در آن عود روشن مىكردند با قدرى آتش و عود پيش او نهاده گفت :
اى ابو على ! اين عود را در اين منقل بريز و مانند زنان به خود بخور بده زيرا تو با اين تصميمى كه گرفتهاى در رديف زنان هستى .
امية از اين سخن برآشفت و از جاى برخاست و مانند ديگران آمادهء رفتن شد .
هنگامى كه همگى مهياى حركت شدند به ياد سابقهء دشمنى خود با قبيلهء بنى بكر افتادند و با خود گفتند : مبادا چون ما از مكه خارج شويم اين قبيله بفكر انتقام
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 6
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٦