( 1 ) هولناكى ديد كه آن را براى برادرش عباس بن عبد المطلب چنين تعريف كرد كه سوارى را در خواب ديدم بمكة درآمد و در أبطح ايستاد و با صداى بلند فرياد زد :
اى مردم مكه تا سه روز ديگر بسوى قتلگاه و جاى كشته شدنتان كوچ كنيد ! پس مردم را ديدم اطراف او را گرفتند و او هم چنان با مردمى كه اطرافش بودند وارد شهر مكه شده تا مسجد الحرام بيامد ، در آنجا گويا شترش او را به پشت كعبه برد و در آنجا نيز فريادى ديگر كشيد و همان سخن را تكرار كرد ، از آنجا به بالاى كوه ابو قبيس آمد و فرياد ديگرى به همان نحو كشيد سپس سنگى را برداشته از كوه سرازير كرد ، سنگ مزبور هم چنان تا پائين كوه غلطيد و چون به پائين كوه رسيد بشكست و در هر يك از خانههاى مكه قطعهء از آن سنگ بيفتاد ! آنگاه بعباس گفت : من با ديدن اين خواب چون ترسيدم كه بقبيلهء تو مصيبت و بلائى برسد از اين رو تنها آن را براى تو نقل كردم ولى تو براى ديگرى نقل مكن .
عباس گفت : خواب عجيبى است تو هم آن را براى ديگرى بازگو مكن ولى هنگامى كه عباس از خانهء عاتكة بيرون آمد آن خواب را براى وليد بن عتبة كه از رفقاى نزديك عباس بود نقل كرده و به او گفت : براى ديگرى نگويد .
وليد هم براى پدرش عتبة گفت و چيزى نگذشت كه اين خواب در شهر مكة منتشر شد و در مجالس قريش مورد بحث قرار گرفت .
عباس گويد : پس از آن به مسجد الحرام رفتم كه طواف انجام دهم ابو جهل را با جمعى از قريش مشاهده كردم كه دور هم نشستهاند و دربارهء خواب عاتكة بحث مىكنند ، چشمش كه به من افتاد صداى من زده گفت : طوافت كه تمام شد بنزد ما بيا ! چون طواف من بپايان رسيد بنزد ايشان رفته نشستم .
ابو جهل رو به من كرده گفت : از چه زمانى اين زن در ميان شما پيغمبر شده ؟
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 4
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٤