( 1 ) عمرو بن امية گويد : در آن حال من برفيقم گفتم : عجله كن كه فرار كنيم و تا من سر اين افراد را بجنگ گرم ميكنم تو خود را بسرعت بشترت برسان و سوار شو و فرار كن و آن مرد چنان بود كه نمىتوانست زياد پياده راه برود .
گويد : هم چنان آمدم تا بكوه ضجنان رسيدم در آنجا خود را بغارى رساندم در اين هنگام پيرمردى أعور ( يك چشم ) از قبيلهء بنى الديل ( كه يكى از قبائل بنى بكر است ) بدنبال گوسفندانى كه در جلو داشت بدان غار آمد و از من پرسيد :
تو كيستى ؟ گفتم : مردى از بنى بكر هستم ، تو كيستى ؟ گفت : من هم از بنى بكر هستم ، گفتم : مرحبا ( خوش آمدى ) .
پيرمرد روى زمين دراز كشيد و شروع به آوازهخوانى كرده صدايش را به اين شعر بلند كرد :
و لست بمسلم ما دمت حيّا * و لا دان لدين المسلمينا
( يعنى من تا زندهام مسلمان نخواهم شد و دين مسلمانان را نخواهم پذيرفت ) .
من كه اين شعر را شنيدم با خود گفتم : هم اكنون خواهى دانست ، سپس او را مهلت دادم تا چون بخواب رفت برخاسته و كمانم را بدست گرفتم و سر آن را روى چشم سالم او گذارده آنقدر فشار دادم كه داخل استخوان شد سپس از آنجا فرار كرده خود را به « عرج » رساندم ، آنگاه از راه « ركوبة » خود را به « نقيع » ( كه تا مدينه دو شب راه بود ) رساندم ، در آنجا به دو نفر از قريش كه مشركين مكه آن دو را براى جاسوسى بمدينه فرستاده بودند برخورد كردم ، من بدانها دستور توقف دادم ديدم اعتنائى نكردند پس يكى را با تير زدم كه بقتل رسيد و ديگرى را دستگير كردم و دستهاى او را بسته بمدينه آوردم .
سريهء زيد بن حارثة بمدين :
ابن هشام گويد : و ديگر ( از سرايائى كه محمّد بن اسحاق ذكر نكرده ) سريه زيد بن حارثة به شهر مدين بود كه چنانچه از فاطمة بنت الحسين عليه السلام روايت شده رسول خدا صلى اللّه عليه و آله او را با ضميرة غلام على بن ابى طالب و برادرش بسوى مدين فرستاد