( 1 ) راه ميرفتيم مردى مرا ديد و شناخت و فرياد زد : به خدا اين عمرو بن امية است و بدين شهر نيامده جز آنكه قصد انجام كار شرّى دارد ، من كه چنان ديدم به رفيقم جبار دستور فرار دادم و بسرعت خود را بالاى كوهى رسانديم ، مردم بدنبال ما آمدند و چون از رسيدن بما مأيوس شدند باز گشتند .
ما نيز باز گشته در غارى پنهان شديم و جلوى آن را سنگچين كرديم كه كسى ما را در آنجا نبيند ، چون صبح شد مردى از قريش كه افسار اسبش را بدست داشت و براى او علف مىكند بجلوى غار آمد ، من گفتم : اگر اين مرد ما را ببيند مردم مكه را خبر مىكند و ما را دستگير كرده بقتل ميرسانند از اين رو از غار بيرون آمدم و با خنجرى كه براى كشتن ابو سفيان آماده كرده بودم بر آن مرد حمله كرده بر سينهاش فرو بردم آن مرد فريادى زد كه مردم مكه شنيدند و من بجاى خود نزد رفيقم برگشتم مردم بسرعت خود را به او رساندند و از او كه هنوز رمقى در تن داشت پرسيدند : چه كسى به تو حمله كرد گفت : عمرو بن امية . اين سخن را گفت و بدون آنكه جاى ما را نشان دهد جان داد .
مردم مكه جنازهء او را برداشته به شهر بردند ، من برفيقم گفتم : چون شب شد بايد فرار كنيم . آن روز را تا شب در همان غار بسر برديم و چون شب شد بسوى مدينه به راه افتاديم ، و سر راهمان بمستحفظين جسد خبيب بن عدى كه بالاى دار بود [ ( 1 ) ] برخورديم ، يكى از آنها كه چشمش به من افتاد گفت : به خدا سوگند اگر عمرو بن امية در مدينه نبود ميگفتم : اين راه رفتن عمرو بن اميه است .
در آن حال كه عمرو بن امية مقابل چوبه دار رسيد بدانها حمله كرده چوبه دار را با جسد خبيب از جا كنده و با رفيقش بسرعت دور شدند ، مستحفظين آنها را تعقيب كرده در بالاى « جرف » جائى كه مشرف بر مسيل « يأجج » است آن را در دره افكند و آنان بدنبال آن در ميان دره سرازير شدند ولى خداى تعالى جسد خبيب و چوبه دار را از ديدهء آنها پنهان كرد و ديگر نتوانستند آن را پيدا كنند .
هامش
[ ( 1 ) ] به شرحى كه در صفحهء 138 از همين جلد گذشت .