( 1 )
داستانى از عوف اشجعى :
عوف بن مالك اشجعى گويد : من در جنگ ذات السلاسل همراه ابو بكر و عمر بودم روزى گذارم بجمعى افتاد كه شترى را كشته بودند ولى نمىتوانستند آن را تقسيم كنند ، و من كه در اين كارها ورزيده بودم و ضمنا از كشتن شتر سر رشتهء كافى داشتم پيش رفته به آنها گفتم . اگر سهمى از آن ( يا ده يك آن را ) به من ميدهيد من آن را ميان شما تقسيم كنم : آنها گفتند : آرى ميدهيم ، من پيش رفته و كارد و ساطور را بدست گرفته و طولى نكشيد كه آن را تقسيم كرده و سهم خود را برداشته بنزد رفقاى خود بازگشتم ، و آن را پخته همگى خورديم ، و پس از اينكه گوشتها خورده شد ابو بكر و عمر به من گفتند اى عوف اين گوشت را از كجا آوردى ؟ من جريان را براى آنها تعريف كردم ، آن دو گفتند : به خدا كار خوبى نكردى كه اين گوشت را بخورد ما دادى سپس برخاسته و آنچه را خورده بودند ( انگشت زده و ) قى كردند .
اين داستان گذشت و چون ما بمدينه برگشتيم اولين كسى كه بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفت من بودم كه در حالى كه آن حضرت در خانه مشغول نماز بود خود را به دو رسانده و بر آن حضرت سلام كردم ، حضرت فرمود : عوف بن مالك هستى ؟
عرض كردم : آرى پدر و مادرم بقربانت ، فرمود : همان كس كه آن شتر را تقسيم كردى ؟
و بيش از اين چيزى نفرمود [ ( 1 ) ] .
32 - سريهء عبد اللّه بن أبى حدرد و مأموريت او با قبيلهء إضم پيش از فتح مكه .
و جريان از اين قرار بود كه عبد اللّه بن أبى حدرد گويد : رسول خدا صلى اللّه عليه و آله
هامش
[ ( 1 ) ] لابد با اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در اين باره چيزى نفرمود آن دو بزرگوار بخاطر شدت احتياطى كه نسبت باموال مردم داشتند اين عمل را انجام دادند و حاضر نشدند حتى يك لقمه گوشت مجهول المالك ! ! در شكمشان بماند ! ! و اين شدت احتياط در اعمال بعدى آن دو بخصوص در قصهء غصب خلافت و غصب فدك به خوبى مشهود گرديد .