تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
( 1 ) « سلسل » - كه به همين مناسبت آن را ذات السلاسل ناميدند - رسيد از انجام مأموريت و رفتن بسوى قبائل مزبور ترسيد و در همانجا توقف كرده از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله استمداد كرد ، حضرت ابو عبيدهء جراح را بسركردگى گروهى از مهاجرين كه از آن جمله ابو بكر و عمر بود براى كمك او فرستاد و به او سفارش كرد كه با عمرو بن عاص اختلاف نكنيد ، و چون ابو عبيدة بدانجا آمد عمرو بن عاص به او گفت : تو بكمك من آمده‌اى ابو عبيده كه مرد نرمى بود گفت : نه ، ولى من به همان حال كه هستم ( امير بر لشگر خود ) خواهم بود ، و تو هم بر آنچه مأمورى ، عمرو عاص گفت : نه تو كمك من هستى ، گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به من سفارش كرده كه با هم اختلاف نكنيم و اگر تو به حرف من گوش ندهى من از تو پيروى خواهم كرد : عمرو بن عاص گفت : من امير بر تو هستم و تو هم كمك منى ، ابو عبيدة گفت : باشد . و بدين ترتيب عمرو بن عاص جلو ايستاد و براى مردم نماز خواند .

سخنى از ابو بكر :

رافع بن عميرة گويد : پيش از اين جنگ من هنوز مسلمان نشده و مردى نصرانى بودم و نامم نيز در آن وقت « سرجس » بود و از همهء مردم بدان بيابان ريگ زار آشناتر بودم و در زمان جاهليت كارم اين بود كه تخم مرغهاى خالى شتر مرغ را پر از آب ميكردم و در زير آن ريگها در جاهاى معينى دفن ميكردم آنگاه بسراغ شتران مردم ميرفتم و آنها را بغارت ميبردم ، و چون صاحبان آنها مرا تعقيب ميكردند شترها را بميان آن ريگزارها ميراندم و آنها ديگر نمىتوانستند مرا تعقيب كنند و من خود را بآبهائى كه در تخمهاى مزبور ذخيره و دفن كرده بودم ميرساندم و از آنها مىآشاميدم ، و بدين ترتيب روزگار ميگذراندم تا اينكه مسلمان شده و در اين جنگ بهمراه عمرو بن عاص بيرون رفتم . در راه با خود گفتم : من بايد در اين راه رفيقى براى خود پيدا كنم و بدين منظور با ابو بكر همسفر شديم و او عبائى داشت كه بافت فدك بود و هر گاه در جائى فرود ميآمديم آن را پهن مىكرد و چون سوار ميشديم بدوش مىافكند . . .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 399 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى