تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
( 1 ) شبيهى نديدم مگر گوسفندانى كه به جائى در آيند و جلوى آنها را رم دهند و آخر آنها بگريزند امروز شما در اين مورد دستور بده تا ما خون او را بگيريم و از اين پس دربارهء هر كس كه خواهى حكم بگرفتن خونبها و ديه كن . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دستش را بلند كرده فرمود : بلكه بايد خونبهاى او را بگيريد پنجاه شتر در اين سفر و پنجاه شتر پس از مراجعت ، در اين هنگام بود كه خونبها را پذيرفتند سپس گفتند : اين مرد ( قاتل ) كجاست تا رسول خدا براى او آمرزش بطلبد ؟ مردى گندمگون و بلند قد كه جامه‌اى در بر داشت و آماده شده بود تا او را در آن جامه بقتل رسانند برخاست و بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده پيش روى آن حضرت نشست ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود : نامت چيست ؟ پاسخ داد : من محلّم بن جثامة هستم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دست خود را بسوى آسمان بلند كرده سه بار گفت : خدايا محلم بن جثامة را نيامرز . آن مرد در حالى كه اشكش را با دامن جامهء خود پاك ميكرد از جا برخاست . راوى حديث گويد : سخن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دربارهء او همين بود ولى به نظر ما رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى او آمرزش طلبيد . و از حسن بصرى روايت شده كه گفت : هنگامى كه آن مرد پيش روى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نشست حضرت به او فرمود : او را بخداى خويش مطمئن ساختى سپس بقتلش رساندى ! آنگاه آن سخن را دربارهء او فرمود ، و به خدا سوگند پس از آن جريان محلم زياده از هفت روز زنده نبود و چون از دنيا رفت او را دفن كردند ولى زمين بدن او را قبول نكرده از قبر بيرون انداخت ، و تا سه بار او را دفن كردند و زمين جسدش را بيرون انداخت تا بالاخره خويشان او ناچار شدند او را در ميان شكاف كوهى گذاردند و سنگ چيدند تا جسدش را زير سنگها پوشاندند . اين خبر كه به گوش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد فرمود : به خدا سوگند زمين بدتر از او را مىپذيرد ولى خداى تعالى ميخواست تا بدين وسيله شما را دربارهء حرمت يك ديگر موعظه كند و پند دهد .