( 1 ) و چون در بازگشت به نزديكى مدينه رسيديم به او گفتم : من در اين راه مصاحبت تو را كردم كه نفعى عايد من گردد اكنون مرا نصيحتى كن و چيزى به من ياد ده گفت : آرى من به تو دستور مىدهم كه خداى يگانه را بپرستى و مشرك به او نگردى و نماز را بر پا دارى و زكات بدهى و ماه رمضان روزه بگيرى و حج خانهء خدا را بجا آورى و از جنابت غسل كنى و هرگز بر يكى از مسلمانان امير ( و رئيس ) نشوى ، گفتم اى ابا بكر اما راجع بتوحيد خداوند كه اميدوارم هرگز به او مشرك نشوم ، و اما نماز را هم كه انشاء اللّه هيچگاه ترك نخواهم كرد ، و اما زكات را هم اگر مالى بدست آوردم زكاتش را انشاء اللّه خواهم داد ، و اما روزه ماه رمضان را هم انشاء اللّه ترك نخواهم كرد ، و اما حج را هم اگر مستطيع شدم انشاء اللّه بجا خواهم آورد ، و اما امارت و رياست بر مردم را كه من چنان مىبينم كه مردم خود را بوسيله آن در پيش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و ديگران محترم و ارجمند ميكنند .
ابو بكر گفت : تو از من چيزى خواستى كه بايد آن را به خوبى به تو ياد دهم و اكنون به تو ميگويم كه : خداى عز وجل محمّد صلى اللّه عليه و آله را به اين دين مبعوث فرمود و او نيز دربارهء آن كوشيد تا خواه و ناخواه مردم آن را پذيرفتند ، و با پذيرفتن اين دين جزء پناهندگان خدا در مىآيند و در تحت ذمهء خدا هستند ، پس تو بايد بكوشى كه مبادا كسانى را كه در ذمه و پناه خدايند بيازارى و پيمانشان را بهم بزنى زيرا دو نفر همسايه را گاه مىبينى كه بخاطر يك گوسفند يا شتر با اينكه در پناه هم زندگى ميكردهاند بهمديگر خشمناك شده بر روى هم ميايستند و مسلما خداى تعالى نسبت به كسانى كه در پناه و جوار او هستند خشمناكتر خواهد بود .
رافع گويد : چون رسول خدا از دنيا رفت و ابو بكر خود را بر مردم امير ساخت بنزدش رفتم و به او گفتم : اى ابا بكر مگر تو نبودى كه مرا از امارت بر مسلمانان نهى كردى ؟ گفت : چرا ، گفتم : پس چرا خودت آن را پذيرفتى ؟ گفت : چارهاى نداشتم و از اختلاف و تفرقه امت پيغمبر ترسيدم ! ! ! [ ( 1 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] داستان به همين جا ختم مىشود و معلوم نيست آيا رافع به اين حرف قانع شده يا نه ؟
و اللّه اعلم .