تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
( 1 ) بن عمرو بودند چون اطلاع از اين جريان پيدا كردند براى ديدار زيد بن حارثة و لشگر اسلام بر اسبهاى خود سوار شده [ ( 1 ) ] و خود را بدانها رساندند ، لشگر زيد كه آنها را مشاهده كردند پيش آمدند ، حسان فرياد زد : ما مسلمان هستيم ، از اين رو آنها را بنزد زيد بن حارثة بردند و چون مقابل زيد رسيدند حسان همان سخن را تكرار كرد ، زيد گفت : ( اگر راست ميگوئيد ) سورهء ام الكتاب ( سورهء حمد ) را بخوانيد ، حسان سورهء مزبور را تلاوت كرد ، و زيد بن حارثة دستور داد در ميان لشگر اعلام كنند كه خدا اراضى اين قوم را كه پيش ما آمده‌اند بر ما حرام كرده مگر آن كس كه از ايشان پيمان خود را بشكند . در ميان اسيرانى كه زيد بن حارثة اسير كرده بود خواهر همين حسان بن ملة و همسر ابى و بر بن عدى بود كه پس از اين جريان زيد بن حارثة بحسان گفت : او را با خود ببر ، و چون آن زن كمر بند حسان را گرفت كه با او برود زنى از قبيله « ضلع » بنام ام فرز فرياد زد : آيا دخترانتان را مىبريد و مادرانتان را ميگذاريد ؟ مردى از بنى الخصيب در پاسخ ام فرز گفت : اينها بنو ضبيب هستند و با زبان جادوگر و ساحرشان همه جا پيش ميروند . مردى از لشگريان زيد بن حارثة اين سخن را شنيد و آن را به اطلاع او رسانيد زيد دستور دست آن زن را از كمر برادرش حسان جدا كنند و به او گفت : نزد دختر عموهاى خود باش تا خدا دربارهء شما حكم كند . حسان و همراهان كه اين جريان را ديدند بجاى خود باز گشتند ، و زيد بن حارثه نيز بلشگر دستور داد كسى بأراضى اين افراد نرود ، و آنها شبانه خود را بنزد رفاعة بن زيد رسانده به او گفتند : تو در اينجا نشسته و شير بز ميدوشى ( و بآسودگى غذا مىخورى ) ولى زنان قبيلهء جذام اسير گشته و نامه‌اى كه تو براى ايشان آوردى
هامش
[ ( 1 ) ] ابن هشام در اينجا نام اسبهاى ايشان را ذكر كرده كه براى اختصار از نقل آن صرف نظر شد و همچنين اضافات ديگرى در اين داستان بود كه به همين خاطر از ذكر آنها خوددارى شد و براى مزيد اطلاع بصفحهء 613 ج 2 سيرة به بعد مراجعه شود .