( 1 ) غالب بن عبد اللّه رفته بوديم ، و چون به « قديد » رسيديم حارث بن مالك ليثى ( يكى از افراد قبيله مزبور ) را ديدار كرديم ، پس او را دستگير كرديم ولى حارث گفت من به قصد مسلمان شدن از خانه بيرون آمدم و مقصودى جز اين نداشتم كه بمدينه آمده و خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شرفياب شده و مسلمان شوم ! به او گفتيم فرضا اگر مسلمان هم باشى اين يك شبه را در بند باشى به تو زيانى نميرساند و اگر هم مسلمان نباشى كه ما از جانب تو خيالمان آسوده است ، بدين ترتيب او را با ريسمان بسته و مردى از همراهان خود را بنام اسود بر او گماشتيم و در همانجائى كه او را دستگير كرده بوديم گذارديم و بأسود گفتيم اگر خواست اقدامى بر ضد تو بكند سرش را جدا كن .
سپس از آنجا به راه افتاديم تا نزديك غروب به « كديد » رسيديم ، در آنجا در ناحيه از آن وادى توقف كرديم ، در اين هنگام مرا مأمور كردند تا پيشاپيش آنها بنزديك قبيله مزبور رفته و بر سر آبى كه آنها مىآمدند براى نظاره و اطلاع از اوضاع ايشان بروم . من برخاستم و بسوى تپهاى كه مشرف بر آن آب بود رفتم و خود را به بالاى آن تپه رساندم و نگران حال افراد قبيله بودم كه ناگاه مردى از ايشان از خيمه خويش بيرون آمده بزنش گفت : بالاى اين تپه يك سياهى به چشم من مىخورد كه صبح تا به حال بچشمم نميخورد ، برو و اثاثيه داخل چادر را ببين نباشد كه سگها چيزى بيرون آورده و به آنجا برده باشند ، آن زن به داخل چادر رفته و باز گشت و گفت : نه به خدا چيزى گم نشده است .
گفت : پس كمان مرا با دو تير بياور ( تا معلوم شود كه اين سياهى چيست ) آن زن برفت و كمان او را با دو تير آورد و آن مرد تير اول را بسوى من رها كرد و به خدا آن تير به پهلوى من خورد ولى من ( براى اينكه متوجه نشود ) آن تير را از پهلوى خود بيرون آوردم و از جاى خود حركت نكردم ، تير دوم را رها كرد آن نيز ببازويم خورد ولى باز هم از جاى خود حركت نكردم ، آن مرد كه چنان ديد بزنش گفت : اگر اين سياهى مردى بود و بعنوان ديده بانى از طرف گروهى آمده بود حتما
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 388
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٣٨٨