( 1 ) گفت : بار خدايا مرا از شرّ عامر حفظ كن .
چون عامر از نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بيرون رفت رو به أربد بن قيس كرده گفت : اى أربد چرا آن دستورى را كه به تو داده بودم انجام ندادى ، به خدا سوگند من از كسى در روى زمين جز تو نمىترسيدم و از امروز به بعد هيچ گونه واهمهاى از تو نخواهم داشت ؟
اربد در جوابش گفت : صبر كن تا جريان را برايت بگويم به خدا سوگند هر بار كه من تصميم گرفتم آنكار را انجام دهم ( و شمشيرم را به قصد قتل محمّد بلند كنم ) تو را ميان خود و او حائل ديدم بطورى كه جز تو كسى را در برابر خود نميديدم و اگر شمشير ميزدم به تو مىخورد ، آيا با اين وضع مىتوانستم به تو شمشير بزنم ! ؟
آن دو بسوى بلاد خويش مراجعت كردند و در راه كه ميرفتند خداوند عامر بن طفيل را مبتلا بحناقى در گلو كرد كه همان سبب مرگ او در خانهء زنى از بنى سلول گشت و هنگام مرگش مرتبا ميگفت :
حناقى مانندى حناق شتر جوان در خانهء زنى از بنى سلول [ ( 1 ) ] .
اربد و همراهان عامر را در آنجا دفن كردند و چون باراضى بنى عامر رسيدند مردم آن سامان بنزد او آمده گفتند : اى اربد چه ديدى ؟ گفت : نه به خدا چيزى نبود ، اين مرد ما را به پرستش چيزى دعوت كرد كه من دوست داشتم هم اكنون نزد من مىبود و من آن را با تير ميزدم تا كشته شود .
يكى دو روز پس از گفتن اين سخن شترى را سوار شد و از خانهاش بيرون رفت كه ناگاه صاعقهاى بيامد و هر دو را سوزاند و خداوند دربارهء عامر بن طفيل و أربد
هامش
[ ( 1 ) ] گويند : اينكه نام بنى سلول را ذكر ميكرد براى آن بود كه در ميان عرب قبيلهء بنى سلول به لئامت معروف بودند اگر چه در واقع لئامتى نداشتند ، و عامر بن طفيل تأسف مىخورد از دو چيز يكى از اينكه چرا مانند مردان شجاع در ميدان جنگ كشته نشده و ديگر براى اين كه چرا در خانهء فردى از بنى سلول آن هم زنى از آنها جان ميدهد .