تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
( 1 ) رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : اما اين مطلب را راست گفتى اكنون از جاى خود برخيز تا خدا درباره‌ات حكم كند ، من از جا برخاستم در اين هنگام چند تن از افراد بنى سلمة بدنبال من آمده گفتند : به خدا ما از تو گناهى تا كنون نشنيده‌ايم ، و چه ميشد كه تو نيز مانند ساير متخلفين از جنگ عذرى ميآوردى و همان استغفار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گناه تو را جبران ميكرد ؟ اينان بقدرى از اين گونه كلمات به من گفتند كه من خواستم بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله باز گشته و سخن خود را پس بگيرم و مانند ديگران عذرى براى رفتن خود ذكر كنم ، ولى پيش از آنكه اين كار را بكنم از ايشان پرسيدم : آيا كس ديگرى هم مانند من بوده ( كه براى نرفتن خود هيچ عذرى ذكر نكرده باشد ) ؟ گفتند : آرى دو نفر ديگر هم مانند تو هستند كه نرفتن خود را به هيچ عذرى مستند نساخته‌اند و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيز همان سخنى را كه به تو فرمود به آن دو نفر نيز فرموده است پرسيدم : آن دو نفر كيانند ؟ گفتند : يكى مرارة بن ربيع عمرى است و ديگرى هلال بن امية واقفى . من كه ديدم آن دو نفر از مردمان صالح و شايسته‌اى هستند كه براستى پيرو و مطيع رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوده‌اند از رفتن مجدد بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خوددارى كردم . پيغمبر اسلام از ميان تمام كسانى كه از رفتن تخلف كرده بودند از تكلم و سخن گفتن با ما مردم را نهى كرد و به همين جهت مردم از ما رو گردان شده و با ما به هيچ نحو سخن نمىگفتند ، پنجاه روز بدين منوال گذشت تا به جائى كه ديگر از خودم و از سر زمينى كه در آن زندگى ميكرد بيزار شده بودم ، اما آن دو رفيق من كه خانه‌نشين شده و از منزل خارج نمىشدند ولى من بيرون ميرفتم و در كوچه و بازار گردش ميكردم ولى هيچكس با من سخن نمىگفت ، و من گاهى بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيز ميرفتم و پس از اينكه نماز آن حضرت تمام ميشد پيش رويش مىنشستم و سلام ميكردم
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 338 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى