( 1 ) پيش داشت و با دشمن بسيارى مىخواست روبرو شود از اين رو آشكارا هدف مسافرتش را بمردم گفت تا بهتر آماده شوند . و مردمى كه در آن سفر همراه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتند عدد بىشمارى بودند كه نمىتوان اسامى آنها را صورت گرفت .
و از آن سو هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تصميم به آن سفر گرفت هنگامى بود كه ميوهها رسيده بود و بواسطهء گرمى هوا سايه بسيار محبوب و مورد علاقه مردم بود و از اين رو مردم مايل بدان سفر نبودند ، و بهر صورت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مهياى سفر به تبوك گرديد و مسلمانان نيز به پيروى از آن حضرت آماده شدند ، من نيز ميخواستم آماده شوم ولى هر روز كه ميشد تهيهء اسباب سفر را بروز ديگر موكول ميكردم و با خود ميگفتم : من كه هر زمان بخواهم ميتوانم خود را آمادهء سفر كنم ، و به همين ترتيب آنقدر بتأخير انداختم تا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از مدينه حركت كرد .
من گفتم يكى دو روز ديگر خود را از دنبال به آنها ميرسانم ولى باز هم مسامحه كردم و چند روز از رفتن ايشان گذشت تا روزى بفكر افتادم بهر ترتيبى هست حركت كنم و خود را به آنها برسانم و اى كاش كه اين كار را هم كرده بودم ولى بدان هم موافق نشدم و براى من ناگوار بود كه هر روز از خانه بيرون ميرفتم و در كوچه و بازار گردش ميكردم و جز مردمانى كه متهم بنفاق بودند و يا اشخاص ناتوان و ضعيفى كه از رفتن بجنگ معذور بودند كسى را مشاهده نمىكردم .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيز در اين سفر تا تبوك سراغ مرا نگرفته بود ، و چون به آنجا ميرسد روزى هم چنان كه نشسته بوده ميپرسد : كعب بن مالك چه شد ؟ مردى از بنى سلمة پاسخ ميدهد : يا رسول اللّه علاقه باستراحت در زير سايه و تنپرورى مانع آمدن او شد ! معاذ بن جبل كه حاضر بوده و اين سخن را مىشنود ناراحت شده ميگويد : چنين نيست و به خدا سوگند تا كنون از او جز خير سراغ نداريم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه اين سخن را از معاذ مىشنود سكوت كرده كلامى نميگويد .
اين قصه گذشت تا روزى اطلاع رسيد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از تبوك بسوى مدينه حركت كرده در اين هنگام بود كه حزن و اندوه مرا فرا گرفت و در فكر فرو رفتم
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 336
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٣٣٦