تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
( 1 ) ولى حضرت به من اعتنائى نمىكرد ، و گاهى من در نزديكى او مىنشستم و هنگام نماز كه ميشد نماز ميخواندم و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هم به من نگاه ميكرد ولى بمحض اينكه من به آن حضرت نگاه ميكردم روى خويش را از من مىگرداند . وقتى كه ديدم اين رفتار مسلمانان و جفاى آنها بر من گران و سنگين شده روزى بر سر ديوار خانه ابو قتاده كه پسر عمويم بود و او را از مردم ديگر بيشتر دوست ميداشتم رفته و به او گفتم : اى ابو قتاده تو را به خدا سوگند آيا ميدانى كه من خدا و رسول او را دوست دارم ؟ او پاسخم را نداد ، دوباره سوگندش دادم پاسخى نداد بار سوم سوگندش دادم جواب نداد بار چهارم كه سوگندش دادم در پاسخم گفت : خدا و رسولش داناترند . اين سخن را كه از او شنيدم اشكم سرازير شد و از آنجا پائين آمده ببازار رفتم ديدم مردى نبطى از اهل شام كه براى فروش گندم بمدينه آمده بود سراغ مرا ميگيرد ولى كسى پاسخش را نداده و مرا به او نشان ميدهند ، آن مرد بنزد من آمد و نامهء از پادشاه غسان كه در قطعهء از حرير پيچيده بود بدست من داد ، من آن نامه را باز كردم ديدم نوشته است : « به من اطلاع رسيده كه صاحب شما بر تو جفا كرده است و خدا تو را در چنين جائى كه مورد اهانت و نابودى قرار گيرى قرارت نداده پس بنزد ما بيا تا تو را مورد مهر و مواسات خويش قرار دهيم » اين نامه را كه من خواندم با خود گفتم : اين هم بلاى ديگرى است كه من دچار آن گشته‌ام كه مردى مشرك در من طمع بسته ، از اين رو فورا بالاى تنورى رفته و آن نامه را در آتش انداخته سوزاندم . و چون چهل روز از نهى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گذشت شخصى از طرف آن حضرت آمد و بما سه نفر ابلاغ كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دستور داده بايد از زنان خود كناره گيرى كنيد من در جواب گفتم : يعنى بايد آيا او را طلاق دهم يا ترتيب ديگرى در پيش گيرم ؟ گفت : نه طلاقش نده بلكه از او كناره گيرى كن و دورى گزين ، من بهمسرم گفتم : هم اكنون برخيز و بنزد فاميل خود برو تا ببينم خداوند چه حكمى
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 339 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى