( 1 ) كه پيش از فتح مكه مسلمان شد ولى در همان مدت اندكى كه مسلمان شده بود به خوبى در دين خود پايدارى كرد مشاهده كرد كه پشت زين استر آن حضرت را در دست دارد فرمود : كيستى ؟ گفت : يا رسول اللّه فرزند مادر شما هستم .
و از طرف ديگر نظر فرمود چشمش به « ام سليم » دختر « ملحان » افتاد كه با شوهرش ابو طلحة بجنگ آمده بود و در همانحال بفرزندش عبد اللّه بن ابى طلحة حامله بود ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ديد اين زن بوسيلهء بردى كمر خود را بسته و براى اينكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را با مهار موئى در بينى شتر كرده و محكم آن شتر را نگهداشته و در دست ديگرش خنجرى است . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : ام سليم هستى ؟
عرض كرد : آرى - پدر و مادرم بفدايت اى رسول خدا همانطور كه دشمنان تو را بايد كشت من ميخواهم اين مردمى را هم كه امروز ( دست از يارى تو برداشته ) و فرار كردند بقتل برسانم زيرا اينها هم شايستهء كشتن هستند ! حضرت فرمود :
اى ام سليم خدا ( براى ما ) كافى است .
ابو طلحة ( كه در آن حال نزد او ايستاده بود ) پرسيد : اين خنجر چيست كه در دست دارى ؟
ام سليم پاسخ داد : اين خنجر را در دست گرفتهام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم ! ابو طلحة رو برسول خدا صلى اللّه عليه و آله كرده گفت : يا رسول اللّه مىشنوى كه ام سليم ( اين زن ) ناتوان چه مىگويد ؟ [ ( 1 ) ]
كمك فرشتگان و شكست دشمن :
جبير بن مطعم گويد : هم چنان كه دو لشگر به سختى مشغول جنگ بودند چيزى شبيه بپارچهء سياهى را ديدم كه از آسمان به زير آمد و در ميان ما و دشمن پراكنده شد و گويا مورچههاى سياهى بودند كه تمام آن صحرا را فرا گرفتند
هامش
[ ( 1 ) ] ابن هشام در اينجا اشعارى از مالك بن عوف كه دربارهء هزيمت لشگر اسلام گفته است نقل مىكند ( سيرة ج 2 : 447 ) .