( 1 ) و بدين ترتيب غائله خاتمه يافت . و اشعارى نيز در ميان ايشان رد و بدل شد [ ( 1 ) ] و پس از اينكه خالد آن عمل را انجام داد ميان او و عبد الرحمن بن عوف گفتگو در گرفت و عبد الرحمن به او اعتراض كرده گفت : تو در اسلام به كارهاى زمان جاهليت دست زدى ؟ خالد گفت : من بانتقام خون پدرت عوف اين كار را كردم ، عبد الرحمن گفت : دروغ مىگوئى زيرا من قاتل پدرم را كشتم ولى تو براى انتقام خون عمويت فاكه بن مغيرة اقدام به اين كار كردى ، بالاخره سخن ميان آن به جاهاى باريكى كشيد و خبر به گوش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد ، حضرت خالد را مخاطب ساخته فرمود :
خالد آرام باش ، و متعرض اصحاب من مشو كه به خدا اگر باندازهء كوه احد طلا داشته باشى و آن را در راه خدا انفاق كنى ثواب يك صبح و يا شامى كه اصحاب من ميكنند نخواهى داشت .
مأموريت خالد براى ويران كردن بتكدهء عزى :
بتكدهء « عزى » در سرزمين « نخلة » واقع شده بود و مورد پرستش قبيلهء قريش و كنانة و مضر بود و مستحفظ و كليد دارش نيز گروهى از بنى شيبان از قبائل بنى سليم و هم سوگندان بنى هاشم بودند . و چون اطلاع يافتند كه خالد براى ويرانى آنجا مىآيد كليد دارش شمشيرى به ديوار آن آويزان كرد و خود به بالاى كوهى كه عزى در آن قرار داشت رفت و دو شعر نيز خطاب بعزى سرود [ ( 2 ) ] و او را بدفاع از خويشتن تحريك كرد .
خالد چون بدانجا رسيد بلا درنگ عزى را ويران كرده بسوى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله باز گشت .
هامش
[ ( 1 ) ] سيرة ج 2 : 432 - 436 ضمنا در اينجا ابن هشام برخى از اشعارى را نيز كه مربوط بفتح مكه بوده با داستانى از يكى از جوانان بنى جذيمه هنگامى كه خواستند او را بقتل برسانند نقل كرده است .
[ ( 2 ) ] سيرة ج 2 : 437 .