( 1 ) محمّد برسانند ! در اين حال رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بنزدشان آمد و فرمود : من كه دانستم چه گفتيد و سپس سخنانى را كه گفته بودند برايشان نقل كرد ، حارث و عتاب ( با شگفت ) گفتند :
ما گواهى ميدهيم كه تو رسول خدائى زيرا به خدا سوگند كسى در اينجا نبود كه ما بگوييم او اين سخنان را به اطلاع تو رسانده !
قتل خراش بن امية يكى از افراد هذيل را در كنار خانهء كعبه . . .
( در ميان قبائل اطراف مكه دو قبيله بودند بنام خزاعة و هذيل ، خزاعة چنانچه پيش از اين گفتيم جزء هم پيمانان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بودند ، و از زمان قديم با هذيل اختلاف داشتند و سبب آن اختلاف اين بود كه ) در ميان خزاعة مردى بود بنام « احمر » كه مرد بسيار شجاعى بود و از خصوصيات آن مرد اين بود كه هر گاه ميخوابيد صداى « خرخر » عجيبى ميكرد و به همين جهت او هميشه در مكانى جداى از افراد قبيله مىخوابيد ، و هر گاه افراد مزبور مورد حمله قبائل ديگر قرار مىگرفتند او را صدا ميزدند و او بر ميخاست و دشمن را دور ميكرد ، تا اينكه شبى گروهى از قبيله هذيل به قصد حمله بافراد مزبور به پشت چادرهاى ايشان آمدند و يكى از آنها بنام « ابن اثوع هذلى » پيش رفته به آنها گفت :
عجله نكنيد تا من ببينم آيا « احمر » در اينجا هست يا نه ، و اگر احمر اينجا باشد ما نمىتوانيم دستبردى به اينها بزنيم ، سپس گوش فرا داد و صداى خرخر او را شنيد ، آنگاه بدنبال صدا آمده خود را به « احمر » رسانيد و شمشيرش را روى سينهء او گذارد و پيش از آنكه بيدار شود او را بقتل رسانيد آنگاه بنزد رفقاى خود آمده ( و با خيال راحت ) بافراد قبيله خزاعة شبيخون زدند . و افراد مزبور هم هر چه احمر را صدا زدند پاسخى نشنيدند و بدين ترتيب دشمن دستبرد خود را زده و رفتند .
روزى كه مكه فتح شد « ابن اثوع » قاتل « احمر » در حالى كه مشرك بود به مكه آمد و ناظر جريانات بود و از اين و آن اوضاع و احوال را مىپرسيد در آنجا افراد قبيله خزاعة او را ديده و شناختند ، از او پرسيدند : قاتل « احمر » تو هستى ؟
پاسخ داد : آرى مگر چه شده ؟