تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
( 1 ) اى ابا الفضل ! عباس پاسخش را داد و ايستادند . ابو سفيان از عباس پرسيد : پدر و مادرم بقربانت چه خبر است ؟ عباس پاسخ داد : واى بر تو اى ابو سفيان ، اى رسول خدا است كه با اين لشگر براى حمله به مكه آمده است ، و به خدا روز قريش با اين وضع سياه خواهد شد . ابو سفيان گفت : اكنون چاره چيست ، پدر و مادرم بقربانت ؟ ! پاسخ داد : به خدا اگر به تو دست بيابند گردنت را خواهند زد . چاره اين است كه بر ترك من سوار شوى تا تو را بنزد آن حضرت ببرم و براى تو امان بگيرم . ابو سفيان سوار شد و عباس بسوى اردوى اسلام حركت كرد و بديل بن ورقاء و حكيم بن حزام كه همراه او بودند به مكه رفتند . عباس بن عبد المطلب هم چنان از كنار آتشهائى كه لشگريان روشن كرده بودند به طرف سراپردهء رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ميرفت ، و بهر دسته كه ميگذشت مردم نگاهى مىكردند و چون استر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را مىشناختند بهم ميگفتند : عموى پيغمبر است كه بر استر آن حضرت سوار شده و از اين رو متعرض او نمىشدند ، تا چون بعمر بن خطاب عبورشان افتاد پيش آمده گفت : كيست ؟ و بمحض آنكه چشمش بابو سفيان افتاد فرياد زد : اين دشمن خدا ابو سفيان است سپاس خدائى را كه بدون عهد و پيمانى تو را بچنگال ما گرفتار كرد ، اين سخن را گفت و بسوى سراپردهء رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دويد ، عباس ( كه ترسيد عمر زودتر از آنها خود را بآنحضرت برساند و دستور قتل ابو سفيان را بگيرد ) استر را بسرعت دوانيد و هر دو با هم وارد خيمه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شدند . عمر فرياد زد : يا رسول اللّه اين ابو سفيان است كه بدون هيچگونه عهد و پيمانى بدست ما افتاده اجازه بده تا من گردنش را بزنم ؟ عباس صدا زد : يا رسول اللّه من او را پناه داده‌ام . عباس اين حرف را زد و ( از ترس آنكه مبادا عمر چيزى در گوش رسول