تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
( 1 ) خدا صلى اللّه عليه و آله بگويد و دستور قتل ابو سفيان را بگيرد ) نزديك رفته سر پيغمبر اسلام را در آغوش گرفت و گفت به خدا نمىگذارم امشب كسى با اين سر درگوشى صحبت كند . عمر هم اصرار داشت بهر وسيله كه شده دستور قتل او را از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بگيرد ، عباس كه اصرار او را در اين كار ديد به او گفت : عمر آرام باش به خدا سوگند اگر او از قبيلهء بنى عدى بود تو هرگز ( اصرار در قتل او نداشتى و ) اين حرف را نميزدى ، ولى چون ميدانى كه او از عبد مناف است اين سخن را ميگوئى . عمر گفت : اى عباس اين حرفها را نزن به خدا سوگند روزى كه تو مسلمان شدى من از اسلام تو بقدرى خورسند شدم كه از اسلام پدرم خطاب اين قدر خوشحال نميشدم ، زيرا ميدانم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اسلام تو را بيش از اسلام خطاب دوست دارد . پيغمبر اسلام ( كه اين تندى و خشونت را از طرفين مشاهده كرد با يك جمله گفتگوى آن دو را كوتاه كرده ) بعباس فرمود : او را امشب بنزد خود ببر و چون صبح شد بنزد من بياور . عباس ابو سفيان را بنزد خود برد و چون صبح شد او را بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آورد ، چشم حضرت كه بابو سفيان افتاد فرمود : واى بر تو اى ابا سفيان هنوز وقت آن نرسيده كه بدانى معبودى جز خداى يگانه نيست ؟ ابو سفيان در جواب گفت : پدر و مادرم بفدايت ، راستى چه اندازه برد بار و كريم و نسبت بخويشاوندان مهربان هستى ! به خدا من گمان مىكنم كه اگر بجز خداى يگانه معبودى ميبود براى من كارى صورت داده بود . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : واى بر تو اى ابا سفيان آيا هنوز وقت آن نشده كه بدانى من رسول خدا هستم ؟ ابو سفيان جواب داد : پدر و مادرم فداى تو باد چقدر رحيم و بزرگوارى و نسبت بخويشان مهربانى ، به خدا هنوز در اين باره در قلب من چيزى وجود دارد .