( 1 ) در اين موقع عباس به او پرخاش كرده گفت : واى بر تو ، تا گردنت را نزدهاند مسلمان شو و گواهى بده كه معبودى جز خداى يگانه نيست ، و محمّد رسول خدا است .
ابو سفيان بناچار مسلمان شد . و عباس برسول خدا صلى اللّه عليه و آله عرض كرد : يا رسول اللّه ابو سفيان مردى جاه طلب و فخر دوست است براى او امتيازى قائل شويد .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : آرى ، هر كس بخانهء ابو سفيان رود در امان است و هر كس در خانهاش را ببندد در امان است ، و هر كس به مسجد الحرام پناه ببرد در امان است ! ابو سفيان برخاست كه برود ولى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ( براى آنكه عظمت سپاه اسلام را بداند و بر نيروى عظيم مسلمانان واقف گردد ) بعباس فرمود : او را در تنگهء اين درّه روى دماغهء كوه نگهدار تا لشگر خدا بر او عبور كنند و او آنها را ببيند .
عباس بدستور آن حضرت ابو سفيان را روى دماغه كوه در همان تنگه كه اشاره كرده بود نگهداشت و صفوف منظم سپاهيان اسلام دسته دسته از جلوش عبور كردند ، هر دستهاى كه ميگذشتند ابو سفيان مىپرسيد : اينها كيانند ؟ عباس هم به او پاسخ ميداد كه : اينها قبيله سليم است . . ، قبيله مزينه است . . . يا ساير قبائل ، و ابو سفيان در هر بار - با تعجب - ميگفت : مرا با اينها چه كار ؟
تا وقتى نوبت به « كتيبه خضراء » ( يعنى لشگر سبز ) كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در ميان آنها بود رسيد ، و جهت اينكه آنها را لشگر سبز ميگفتند آن بود كه چندان اسلحه و آهن داشتند كه در تابش آفتاب از دور به چشم بيننده سبز مىآمدند ، بالجمله اينان مهاجر و انصار بودند كه غرق در آهن بودند و تنها حدقههاى چشمشان از ميان آهن پيدا بود .
ابو سفيان گفت : سبحان اللّه ! اى عباس اينها كيستند ؟
پاسخ داد : اينها مهاجر و انصار هستند كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در ميانشان هست .
ابو سفيان گفت : هيچكس را ياراى مقاومت در برابر اينها نيست ، به خدا اى ابو الفضل سلطنت برادرزادهات خيلى بزرگ شده ؟
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 267
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٦٧