تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
( 1 ) در جائى بنام « نيق العقاب » [ ( 1 ) ] ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب - كه پسر كوچكى هم همراهش بود - با عبد اللّه بن ابى امية ( برادر ام سلمة و عمه زاده رسول خدا ) بسپاه اسلام برخوردند . و خواستند بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بروند ولى حضرت ايشان را نپذيرفت ، ام سلمة ( كه خواهر عبد اللّه بن ابى امية بود ) بعنوان وساطت نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده و خواهش كرد كه حضرت آنها را بپذيرد و ادامه داد كه : يكى از آن دو ( يعنى ابو سفيان ) پسر عموى تو است ، و آن ديگر ( يعنى عبد اللّه ) عمو زاده و برادر زنت مىباشد ؟ حضرت فرمود : مرا بآندو نيازى نيست ، اما عموزاده‌ام كه آبروى مرا برد و اما عمه زاده و برادر زنم همان كسى است كه در مكه به من گفت آنچه گفت . [ ( 2 ) ] . اين سخن كه به گوش ابو سفيان بن حارث رسيد گفت : به خدا اگر مرا نپذيرد و اجازهء ملاقات به من ندهد دست اين پسر كوچكم را مىگيرم و از همين جا سر به بيابان ميگذارم تا از گرسنگى و تشنگى هلاك شويم . اين سخن كه به گوش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد دلش به حال ابو سفيان سوخت و اجازهء ملاقات بآندو داد ، و آنها را پذيرفت . و چون بحضور آن حضرت رسيدند مسلمان شدند و ابو سفيان دربارهء پذيرفتن دين اسلام و عذر خواهى از اعمال گذشته‌اش اشعارى نيز سرود و براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله قرائت كرد [ ( 3 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] نيق العقاب نام جائى است كه از طرف مكه يك منزل بجحفة مانده است . [ ( 2 ) ] عبد اللّه بن ابى امية مادرش عاتكة دختر عبد المطلب بود ، و از اين رو با رسول خدا ( ص ) عمه زاده بود ولى عداوت زيادى نسبت به آن حضرت داشت ، و از كسانى بود كه در مكه برسول خدا ( ص ) گفت : به خدا هرگز من به تو ايمان نياورم تا نردبانى بگذارى و به آسمان بالا روى و سپس با چهار فرشته از آنجا باز گردى و آنها گواهى دهند كه تو راست مىگوئى و به خدا اگر اين كار را هم بكنى گمان ندارم كه من به تو ايمان آورم . . . و سخنان ديگرى نيز گفت كه در صفحهء 181 جلد اول گذشت بدانجا مراجعه شود . [ ( 3 ) ] سيرة ج 1 : 401 .