تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
( 1 )

عباس بن عبد المطلب و ابو سفيان :

هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با آن سپاه مجهز و بى نظير بمرّ الظهران رسيد شب را در آنجا توقف كرد . عباس بن عبد المطلب گويد : من با خود گفتم : واى به حال روز سياه قريش ، به خدا اگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پيش از آنكه قريش از او امان خواسته باشند بخواهد با اين لشگر مجهز به مكه حمله كند قريش چه سرنوشتى خواهند داشت ، و مسلما براى هميشه نابود خواهند شد ( و نام و نشانى از آنها بجاى نخواهد ماند ) . از اين رو بر استر سفيدى كه مخصوص رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود سوار شد و مقدارى بجلو رفته تا خود را به « اراك » [ ( 1 ) ] رساند و در صدد بود كه بلكه به شخص هيزم كن و يا شبان و يا شخص ديگرى برخورد كند و مردم مكه را از آمدن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آگاه سازد تا هر چه زودتر پيش از حملهء به مكه بنزد آن حضرت بيايند و از او امان بخواهند . در اين بين صداى ابو سفيان و بديل بن ورقاء بگوشش خورد كه بسوى مكه ميرفتند و با هم گفتگو ميكردند و ابو سفيان ( آتشهاى زيادى كه لشگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روشن كرده بودند ديده بود ولى نفهميده بود كه آنها كيستند و براى چه به آن سرزمين آمده‌اند از اين رو ) به بديل ميگفت : به خدا من تا كنون اين همه آتش و اين قدر لشگر نديده بودم . بديل به او ميگفت : اينها لشگر خزاعة است كه بغيرت آمده و براى حمله به بنى بكر آمده‌اند . ابو سفيان در پاسخش ميگفت : خزاعة كمتر از آنست كه چنين جمعيت و اين همه آتش داشته باشند . عباس كه اين گفتگو را شنيد صداى ابو سفيان را شناخت و صدا زد : اى ابا حنظله ! ابو سفيان نيز صداى ( درشت ) عباس را شناخت و گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] « اراك » نام آخرين نقطهء عرفه از طرف شام است :