تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
( 1 ) ولى خداى تعالى پيغمبرش را بوسيله وحى آسمانى از اين جريان مطلع ساخت و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله على بن ابى طالب و زبير بن عوام را مأمور ساخت كه خود را به آن زن برسانند و نامه حاطب را از او بگيرند . آن دو بدنبال آن زن از مدينه خارج شدند و در جائى بنام « خليفة بنى أبى احمد » به آن زن رسيدند و بار و اثاث آن زن را جستجو كردند و چيزى نيافتند در اين موقع على بن ابى طالب پيش آمد و به آن زن گفت : من به خدا سوگند مىخورم كه نه برسول خدا صلى اللّه عليه و آله دروغ گفته شده و نه بما ، اكنون يا نامه را خودت بيرون آور و يا بناچار ما از تو تفتيش بدنى خواهيم كرد ، آن زن كه على را مصمم در اين كار ديد گفت : بكنارى برو ، على بن ابى طالب به يك سو رفت ، پس آن زن گيسوانش را باز كرد و نامه را از ميان آنها بيرون آورد و بعلى داد . على بن ابى طالب نامه را گرفته بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آورد ، حضرت حاطب بن ابى بلتعه را خواست و به او فرمود : حاطب ! چه سبب شد كه تو اين نامه را بقريش بنويسى ؟ عرض كرد : يا رسول اللّه به خدا سوگند من به خدا و رسولش ايمان دارم و هيچگونه تزلزل و ترديدى در دين براى من پيدا نشده ولى من در ميان مردم در اين شهر عشيره و فاميلى ندارم ولى در مكه و ميان مردم آن شهر زن و فرزند دارم ، از اين رو خواستم كارى بنفع مردم مكه انجام داده باشم ( كه از اين راه منّتى بر آنها داشته باشم و در موقع لزوم بنفع زن و بچه‌ام از آنها كمكى بگيرم ) ! عمر بن خطاب پيش آمده گفت : اين مرد منافق شده و اجازه بده تا من گردنش را بزنم ؟ ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : اى عمر تو چه ميدانى ، شايد خداوند در جنگ بدر بمسلمانانى كه در آنجا حاضر بودند ( و حاطب نيز از آن جمله بود ) نگريست و به آنها فرمود : هر چه ميخواهيد انجام دهيد كه من شما را آمرزيدم پس خداى تعالى آيه ذيل را دربارهء حاطب بن ابى بلتعه نازل فرمود :
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 261 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى