( 1 ) متوجه شده گفت : اى دختر محمّد ممكن است به اين كودك خود دستور دهى تا كسى را در پناه خود گيرد و در نتيجه براى هميشه آقا و سرور عرب باشد ؟
فاطمه پاسخ داد : به خدا فرزند من هنوز به آن مرتبه نرسيده كه بتواند كسى را پناه دهد ، گذشته از اينكه كسى نمىتواند بر ضدّ رسول خدا كسى را در پناه خويش گيرد .
ابو سفيان ( كه از اين راه هم نتيجهء نگرفت مجددا رو بعلى بن ابى طالب كرده ) گفت : يا ابا الحسن راه چاره بر من مسدود شده تو راهى پيش من بگذار ؟
على بن ابى طالب فرمود : به خدا من راهى كه به درد تو بخورد سراغ ندارم ولى تو بزرگ بنى كنانة هستى برخيز و مردم را در پناه خويش در آور و سپس خود را به مكه برسان .
ابو سفيان گفت : آيا اين كار سودى براى من دارد ؟
فرمود : نه به خدا گمان ندارم اين كار فايدهاى براى تو داشته باشد ولى راهى جز اين بنظرم نميرسد .
ابو سفيان به مسجد آمد و ( همانطور كه على بن ابى طالب او را راهنمائى كرده بود ) در ميان مردم ايستاد و گفت : اى مردم من همه را در پناه خويش در آوردم سپس سوار شتر خويش شده به مكه آمد .
قريش بديدن او آمده از او پرسيدند : چه كردى ؟ گفت : من بنزد محمّد رفتم و با او گفتگو كردم ولى او پاسخم نداد ، سپس بنزد پسر ابى قحافة ( ابو بكر ) رفتم در او هم خيرى نديدم ، آنگاه پيش پسر خطاب رفتم و او را سختترين دشمنها ديدم ، آنگاه بنزد على رفتم و او را نرمتر از ديگران ديدم ، و او راهى پيش پاى من گذارد و من انجام دادم ، و به خدا تا به حال هم نميدانم آيا اين كارى را كه بدستور او كردم براى من فايدهاى دارد يا نه .
از او پرسيدند : چه راهى پيش پايت گذارد ؟
گفت : به من دستور داد مردم را پناه دهم ، و من هم اين كار را كردم !
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 259
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٥٩