( 1 ) مىنشست ) بنشيند ام حبيبة آن را جمع كرد ابو سفيان با ناراحتى گفت : دخترم آيا مرا لايق اين تشك ندانستى يا آن را در خور من نديدى ؟
ام حبيبة پاسخ داد : نه اينها نبود بلكه اين تشك مخصوص برسول خدا صلى اللّه عليه و آله است و چون تو مردى مشرك و نجس هستى نخواستم روى آن بنشينى .
ابو سفيان ( كه هيچ انتظار چنين پاسخى از دخترش نداشت با تعجب ) به او گفت :
به خدا اى دخترك پس از من شرّى به تو رسيده است ! سپس از خانهء او خارج شده بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمد و با او دربارهء تجديد قرار داد صلح و ازدياد مدت آن صحبت كرد ولى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او پاسخى نداد از اين رو بنزد ابو بكر رفت و از او خواست تا وساطت كند و در اين باره با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله صحبت كند ، ولى ابو بكر حاضر به اين كار نشد .
از آنجا بنزد عمر بن خطاب رفت و از او خواست تا وساطت كند ، عمر با خشونت او را از پيش خود رانده در جوابش گفت : آيا از من ميخواهى كه دربارهء شما پيش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شفاعت كنم ، به خدا سوگند اگر من ياورى جز مورچگان پيدا نكنم با همانها بجنگ شما خواهم آمد .
از آنجا نيز بيرون رفته بخانهء على بن ابى طالب آمد ، و در آن وقت كه ابو سفيان بخانهء على عليه السلام آمد فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيز در خانه حضور داشت و حسن بن على نيز كه كودكى بود و در آنجا مشغول بازى بود .
ابو سفيان رو بعلى عليه السلام كرده گفت : يا على قرابت و خويشى تو از همهء اين مردم به من نزديكتر است ، و من براى انجام حاجتى به اين شهر آمدهام و از تو در - خواست ميكنم كه نگذارى من نا اميد از اين شهر برگردم و پيش رسول خدا براى من وساطت كنى ؟
على عليه السلام فرمود : اى ابا سفيان واى بر تو ، به خدا پيغمبر خدا بكارى تصميم گرفته كه ما نمىتوانيم در آن باره سخنى با او بگوييم .
ابو سفيان كه از على بن ابى طالب نتيجه نگرفت بسوى فاطمه ( سلام اللّه عليها )
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 258
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٥٨