( 1 ) در قلاع خيبر بود بغنيمت برد .
گفت : حجاج چه مىگوئى ؟
گفتم : به خدا مطلب همين است كه مىگويم ، و تو آن را فاش نكن ، و من نيز مسلمان شدهام و آمدم تا ( هنوز كسى از اسلام من آگاه نشده و ) اموالم را ضبط نكردهاند آنها را از مردم بگيرم ، و چون سه روز از رفتن من گذشت تو اين خبر را فاش كن و هر چه ميخواهى بگو .
حجاج از مكه خارج شد و چون روز سوم شد عباس بن عبد المطلب لباس نوى بر تن كرد و خود را معطر ساخت و عصايش را بدست گرفته بكنار خانه كعبه آمد و طوافى بدور خانه كرد ، و چون از طواف فارغ شد قريش بنزد او آمده گفتند : اى عباس به خدا سوگند اين كار تو از شدت اندوه و مصيبت است كه خود را به اين حال در آوردهاى ! عباس گفت : نه به خدا سوگند ( مطلب اينطور نيست كه شما شنيدهايد بلكه ) محمّد خيبر را فتح كرده و با دختر پيشواى يهود نيز عروسى كرده ، و تمام ثروت و اموال يهود خيبر نيز بدست او و يارانش افتاده است ! گفتند : چه كسى اين خبر را به تو داده ؟
گفتم : همانكس كه ضدّ آن را بشما گفته ! او مسلمانان شده و بمكة آمده بود تا بكمك شما اموالش را جمع كند و خود را دوباره بمحمد برساند ، ( و بدين منظور آن خبر ساختگى را براى شما آورد تا مانعش نشويد و گذشته با او كمك هم بكنيد ) مردم مكه افسوسها خورده گفتند : عجب ؟ اين دشمن خدا از چنگ ما فرار كرد . به خدا اگر ما ( نقشه او را ) ميدانستيم طرز ديگرى با او رفتار ميكرديم .
و طولى نكشيد كه خبر فتح خيبر بسمع قريش رسيد .
دربارهء فتح خيبر شعراى مدينه چون حسان و ناجية و كعب بن مالك نيز اشعارى سرودهاند [ ( 1 ) ] .
هامش
[ ( 1 ) ] سيرة ج 2 : 347 - 349 .