( 1 )
داستان اسود راعى :
اسود راعى ( كه نامش را جزء شهداى خيبر ذكر كرديم ) در خيبر زندگى مىكرد و اجير مردى از يهود بود كه براى او گوسفند ميچرانيد ، و در همان ايامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله قلاع خيبر را محاصره كرده بود روزى اسود بنزد آن حضرت آمده عرضه داشت : يا رسول اللّه اسلام را بر من عرضه دار ، حضرت كه در ميان افراد متمايل باسلام تفاوتى نمىگذارد و هر كس اظهار تمايل بدين اسلام ميكرد با روى باز اسلام را بر او عرضه مىكرد - ترتيب مسلمان شدن و احكام آن را براى او بيان فرمود و او مسلمان شد .
و پس از اينكه در دين اسلام داخل شد عرض كرد : يا رسول اللّه من اجير صاحب اين گوسفندان هستم ، و گوسفندان مزبور در دست من امانت است اكنون با آنها چكنم ؟ فرمود : آنها را بر گردان كه بنزد صاحبشان بر مىگردند .
اسود مشتى خاك از روى زمين برداشت و به صورت گوسفندان زده گفت : بنزد صاحبتان برگرديد كه به خدا سوگند ديگر من بهمراه شما نخواهم آمد . گوسفندان بدور هم جمع شده و مانند اينكه كسى آنها را ميبرد به طرف خانهء صاحبشان بسوى قلعه باز گشتند .
آنگاه اسود به قصد فتح قلعهء يهود در ميان دستهء از مسلمانان افتاد و در گير و دار فتح آن قلعه سنگى به او اصابت كرده بشهادت رسيد ، و در آن چند ساعتى كه مسلمان شده موفق نشد حتى يك نماز هم براى خداى تعالى بجاى آورد .
مسلمانان جنازهء او را برداشته بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند ، حضرت با پارچه او را پوشانيد و در حالى كه چند تن از اصحاب نزد او ايستاده بودند متوجه او شد و نا گاه روى خود را از جنازهء او برگرداند و بسوى ديگر توجه كرد .
اصحاب عرض كردند : چرا رو از او برگرداندى ؟ فرمود : هم اكنون دو همسر حور العين او بكنار بسترش آمدند .
و در حديثى وارد شده كه چون شهيد به روى زمين افتد دو همسر حوريهاش