تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
( 1 ) آنهايى كه مردانشان بدست محمّد كشته شده است بعوض آنها او را بكشند ! افرادى كه اين خبر عجيب را از من شنيدند بسوى مكه دويدند و فرياد ميزدند : يك خبر مهم ! محمّد را همين روزها به شهر مكه ميآورند تا در اينجا او را بقتل برسانند . من كه چنين ديدم به آنها گفتم : اكنون با من كمك كنيد تا اموال خود را از مردم اين شهر بگيرم و پيش از اينكه سوداگران خود را بخيبر برسانند من بدانجا بروم و بوسيلهء اموال خود غنائمى را كه يهود از محمّد و لشگريانش بدست آورده‌اند از آنها بخرم ! آنها ( كه سر مست اين خبر دروغ شده بودند ) بكمك من شتافتند و بسرعت هر چه تمامتر اموال مرا جمع آورى كرده و مطالباتم را وصول كردند ، آنگاه بنزد همسرم آمده به او نيز همانطور گفتم : زودتر آن مالى كه نزد تو دارم حاضر كن كه تا سودا گران بخيبر نرفته‌اند من براى خريد غنائم خود را به آنجا برسانم ( او نيز فورا اموال مرا حاضر كرد ) . در اين خلال عباس بن عبد المطلب كه اين خبر را شنيده بود خود را بنزد من كه در خيمه يكى از تجار بودم رسانيده گفت : اى حجاج اين خبرى كه از زبان تو نقل ميكنند راست است ؟ آهسته به او گفتم : اگر مطلبى خصوصى به تو بگويم ميتوانى آن را فاش نكنى ؟ گفت : آرى . گفتم : پس اكنون برو تا من اموال و مطالباتم را جمع كنم آن وقت در جاى خلوتى آن مطلب را برايت نقل كنم . عباس رفت و من بسرعت بجمع آورى مطالبات و اموالم مشغول شدم و چون كارم تمام شد و خواستم از مكه خارج شوم عباس را ملاقات كرده و به او گفتم : آنچه برايت مىگويم تا سه روز نزد خودت باشد و پس از سه روز براى هر كس خواهى نقل كن زيرا ميترسم اگر پيش از سه روز فاش كنى قريش مرا تعقيب كنند و مانع رفتن من كردند عباس قبول كرد و من به او گفتم : به خدا من در حالى از برادرزاده‌ات ( محمّد صلى اللّه عليه و آله ) جدا شدم ( و به اين شهر آمدم ) كه خيبر را فتح كرده و ( صفيه ) دختر بزرگ آنها حيى بن اخطب را نيز بهمسرى خويش گرفته بود ، و تمام ثروتى را كه
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 238 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى