( 1 ) خواهد به جلد دوم سيرة ص 340 مراجعه نمايد ) [ ( 1 ) ] .
ابن اسحاق گويد : چون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خيبر را فتح كرد هر چه مرغ و كبوتر و ساير حيوانات خانگى در آنجا بود به ابن لقيم عبسى بخشيد ، و او نيز در بارهء فتح خيبر اشعارى سرود [ ( 2 ) ] .
شركت چند تن از زنان مسلمان در جنگ خيبر :
ابن اسحاق از زنى از قبيله بنى غفار روايت كرده كه گفت : هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بسوى خيبر حركت كرد من با چند تن از زنان قبيله بنى غفار بنزد آن حضرت رفتيم و از او خواستيم تا اجازه دهد ما هم در آن سفر براى مداواى زخميها و ساير كمكهائى كه براى ما ميسر است بهمراه لشگر اسلام برويم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اجازه داد و فرمود : باميد خدا .
گويد : ما در خدمت آن حضرت حركت كرديم و مرا كه دختركى بيش نبودم در خورجينى كه روى شترش بود سوار كرد ، نزديك صبح بود كه آن حضرت در جائى شتر را خواباند و پياده شد ، من نيز از خورجين بيرون آمدم ولى مشاهده كردم كه خونى است ، متوجه شدم كه حائض شدهام و تا بآنروز هم خون حيض نديده بودم از اين رو خجالت كشيدم و خود را بخورجين شتر چسباندم ، همين كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله متوجه من و آن خون شد فرمود : تو را چه شده ؟ شايد خون حيض ديدهاى ؟
گفتم : آرى فرمود : ( باكى نيست ) وضع خودت را رو به راه كن . سپس قدرى آب بردار و مقدارى نمك در آن بريز و آن جاى خورجين را كه خونى شده با آن بشوى و دوباره سوار شو .
( من اين كار را كردم ) و چون بخيبر رفتيم و كار جنگ بپايان رسيد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ( هنگام تقسيم غنائم ) چيزى هم براى ما منظور كرد ، و از آن جمله اين گردن بند را هم كه اكنون در گردن من است به من داد ، و بگردنم آويخت ، و به خدا
هامش
[ ( 1 ) ] و براى تحقيق بيشترى دربارهء اين حديث به جلد چهارم دار السلام حاجى نورى ص 397 - 404 مراجعه شود .
[ ( 2 ) ] سيرة ج 2 : 341 .