( 1 )
قصه گوسفند زهر آلود :
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از كار صلح و تقسيم غنائم فارغ شد و در صدد مراجعت بمدينه بود كه جريان تازهاى اتفاق افتاد و منجر بمرگ يكى از مسلمانان شد ، جريان از اين قرار بود كه زنى از يهود بنام زينب دختر حارث كه همسر سلام بن مشكم بود گوسفندى را ذبح كرد و آن را بريان كرد و سپس مسموم نموده بعنوان هديه بنزد رسول خدا آورد . و چون شنيده بود كه آن حضرت پاچهء گوسفند را بيش از جاهاى ديگر آن دوست دارد زهر بيشترى در قسمت پاچه آن ريخت ، و بدين وسيله خواست آن حضرت را مسموم سازد .
هنگامى كه گوسفند مزبور را نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نهاد يكى از اصحاب نيز بنام بشر بن براء بن معرور در نزد او بود ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دست دراز كرد و قسمتى از پاچهء آن را برداشت و در دهان خويش نهاد ، بشير نيز مقدارى از گوشت آن كنده در دهان خود گذارده فرو داد ، ولى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله همين كه دندان روى آن گذارد آن را بيرون انداخت و چيزى از آن فرو نداد و فرمود : استخوان اين پاچه به من خبر داد كه آلوده بزهر است .
از اين رو آن زن را خواسته جريان را از او پرسيد ، آن زن نيز صريحا اعتراف كرد كه من آن را مسموم كردم ، حضرت فرمود : براى چه اين كار را كردى ؟
گفت : تو خود ميدانى با قوم من چه كردى لذا من اين كار را كردم و با خود گفتم اگر اين مرد پادشاه است ( و قصد كشورگشائى دارد ) كه به اين وسيله از دستش آسوده خواهيم شد ، و اگر پيغمبر است كه از مسموميت اين غذا با خبر خواهد شد .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از آن زن در گذشت ، ولى بشر بن براء در اثر همان گوشت مسمومى كه خورده بود از دنيا رفت . و در حديثى است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هنگام مرگ به خواهر بشر - كه بعيادت آن حضرت آمده بود - فرمود : هم اكنون اثر آن لقمهء مسمومى را كه با برادرت بشر در خيبر خورديم در رگ حيات خود درك كردم و دريافتم كه موجب قطع حيات من گرديد ، و از اين رو مسلمين را عقيده بر آن