تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
( 1 )

داستانى از ابى اليسر :

ابى اليسر يكى از مسلمانان بود كه در جنگ خيبر بهمراه لشگر اسلام جنگ مىكرد ، گويد : زمانى كه قلعه‌هاى خيبر در محاصره ما بود روزى هنگام غروب در حضور رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نشسته بوديم كه گوسفندهاى يهوديان از صحرا برگشت و ميخواست وارد قلعه شود ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : كيست كه از اين گوسفندان ما را بهره‌مند سازد ؟ من پيش رفته عرض كردم : من اين كار را خواهم كرد . سپس برخاسته و مانند شتر مرغ ( دوان دوان ) خود را بدنبالهء گوسفندان رساندم و دو گوسفند را زير بازوان خود گرفته بسرعت مانند اينكه چيزى همراه ندارم باز گشتم و در جلوى روى آن حضرت آن دو را بر زمين انداختم . ابو اليسر كه پس از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله عمرى طولانى كرد و آخرين صحابه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود كه از دنيا رفت هر گاه اين قصه را نقل ميكرد مىگريست و مىگفت : همه آنها كه آن روز بودند از اين جهان رفتند و من باقى مانده‌ام .

صفيه دختر حيى بن اخطب :

چنانچه پيش از اين نيز گفتيم چون قلعه قموص كه قلعهء فرزندان أبى الحقيق بود گشوده شد صفيه را با زن ديگرى اسير كردند ، و بلال آن دو را برداشته بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آورد ، و در راه آن دو را بكشتگان يهود عبور داد ، زنى كه همراه صفيه بود هنگامى كه چشمش بكشته‌هاى يهود افتاد فرياد جان خراشى زده با دو دست بر صورت خود زد و مشتى خاك بر داشته بر سر ريخت ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه آن زن را ديد فرمود : اين ( زن ) شيطان را از من دور كنيد ، ولى صفيه را در كنارى نشانيد و دستور داد رداى خود را بر سر او بيندازند ، مسلمانان از اين رفتار دانستند كه آن حضرت صفيه را براى خود انتخاب فرموده . سپس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رو ببلال كرده فرمود : مگر رحم در دل نداشتى كه دو زن ( داغديده را ) بر كشتگانشان عبور دادى ؟ .