( 1 ) به من سركشى ميكرد و احوالپرسى مىنمود ولى اين بار كمتر محبت مىكند ، و تنها بيك احوالپرسى مختصر اكتفا ميفرمود .
من كه چنان ديدم از آن حضرت درخواست كردم كه اجازه فرمايد بخانهء مادرم بروم تا او از من پرستارى كند ، حضرت اجازه داد و من بدانجا منتقل شدم ، و پس از گذشتن بيست و دو سه روز كسالت من بر طرف شد ، و چون معمول ما مانند ساير عربها اين بود كه براى قضاء حاجت بصحرا ميرفتيم و مانند مردمان عجم در خانه محلى براى قضاء حاجت نداشتيم شبى با ام مسطح كه خاله پدرم ابو بكر بود و پسرش مسطح از كسانى بود كه اين شايعه را سر زبانها انداخته بود بصحرا رفتيم و هم چنان كه ميرفتيم ام مسطح به زمين خورد و بى اختيار بمسطح فرزندش نفرين كرد من از سخن او ناراحت شده گفتم : چرا به مردى كه در زمرهء مهاجرين و جنگجويان بدر است نفرين ميكنى ؟
گفت : مگر جريان را نميدانى ؟ گفتم : نه ، ام مسطح سخنان ناروائى كه مسطح و ديگران دربارهء من و صفوان گفته بودند برايم نقل كرد . . .
از شنيدن اين مطلب بى اندازهء متأثر شدم و چون به خانه باز گشتم آنى از اين فكر بيرون نميرفتم شب و روز كارم گريه بودم روزى بمادرم گفتم : چرا اين مطلب را كه ميدانستى به من نگفتى ؟ مادرم گفت : دخترم خيلى ناراحت نباش ، زيرا كمتر اتفاق ميافتد كه زن زيبائى چون تو مورد علاقهء شوهرى كه زنان ديگرى نيز دارد بوده باشد جز اينكه آنها نسبت به او حسادت ميورزند و دربارهاش حرفهاى بى جا ميزنند .
از آن سو رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در مسجد خطبهاى ايراد فرمود كه پس از حمد و ثناى الهى ناراحتى خود را از اهل افك اظهار فرموده گفت : « چيست مردمانى را كه دربارهء خاندانم مرا ميآزارند و سخنان ناروائى دربارهء آنها ميزنند ، در صورتى كه من به خدا سوگند جز خير از ايشان چيزى نديدهام ، و نيز به مردى تهمت ميزنند كه از او نيز به خدا سوگند جز خيز چيزى نديدهام ، و در هر يك از اطاقهاى خانهام كه وارد مىشود با من است . . . » .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٠٣