( 1 ) خود عايشه گويد : در آن روزگار زنان عادت داشتند كه پيش از جاشت صبحانه ميخوردند و همان موجب جلوگيرى از چاقى و سنگينى بدن ميشد ، و از اين رو زنان چندان و زنى نداشتند ، و من نيز در اثر همين عادت وزن بدنم سبك بود و همين سبب شد كه نفهمند من در هودج نيستم ، بلكه آنها يقين داشتند كه من در هودج قرار دارم .
بالجملة وقتى عايشه گردن بند خود را پيدا كرد و براى سوار شدن خود را بلشگرگاه رسانيد متوجه شد كه همگى رفتهاند و كسى بجاى نمانده ، از اين رو لباسش را بر خود پيچيد و همانجا خوابيد تا كسى كه براى پيدا كردن او ميآيد او را گم نكند .
از آن سو شخصى بنام صفوان بن معطل نيز از لشگريان عقب مانده بود ( و برخى گفتهاند : رسول خدا صلى اللّه عليه و آله او را مأمور كرده بود كه دنبال اردو بيايد تا اگر چيزى يا شخصى جا مانده باشد آن را به صاحبش برساند ) صفوان همانطور كه دنبال لشگريان ميرفت از دور چشمش بسياهى افتاد و چون نزديك شد متوجه گرديد كه عايشه است از اين رو صدا زد : خدايت رحمت كند چرا جا ماندى ؟ عايشه سخنى نگفت ، صفوان شتر خود را پيش آورده خوابانيد و خود عقب رفت و به او گفت : سوار شو .
عايشه سوار شد و صفوان مهار شتر را گرفته بدين ترتيب بمدينه آورد ، و هنگامى وارد شهر شدند كه مقدارى از روز گذشته بود و همه از جا ماندن عايشه در اردوگاه با خبر شده بودند .
اين جريان موجب شد كه برخى عايشه و صفوان را متهم سازند . و دربارهء عايشه سخنان ناروا و تهمت آميز بزنند .
عايشه گويد : من مبتلا بكسالت سختى شدم و از شايعات بيرون هيچگونه اطلاعى نداشتم ولى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و پدر و مادرم حرفها را شنيده بودند ، فقط ميديدم رفتار آن حضرت نسبت به من تغيير كرده و از لطف و محبتى كه سابقا در بارهام معمول مىداشت كاسته شده است ، سابق بر آن هر گاه كسالتى پيدا ميكردم مرتبا
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 202
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٠٢