( 1 ) عرض كرد : اين شتران را بعنوان فديه براى دخترم آوردهام تا او را آزاد كنيد ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : پس آن دو شترى را كه در فلان درهء عقيق پنهان كردى چرا با خود نياوردى ؟
حارث از اين خبر غيبى دانست كه او پيامبر الهى است و فورا مسلمان شد و دو پسر او و جمعى ديگر از قبيلهاش نيز مسلمان شدند ، سپس گفت : به خدا سوگند از اين كار من احدى جز خداى يگانه مطلع نبود ، آنگاه فرستاد و آن دو شتر را نيز آورده بآنحضرت تسليم كرد ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيز جويرية را از مرد انصارى گرفته بپدرش تحويل داد ، جويرية نيز مسلمان شد و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله او را از پدرش خواستگارى كرد و حارث با اين ازدواج موافقت نمود و حضرت او را بمهريهء چهار صد درهم به عقد خويش در آورد .
پس از اينكه قبيلهء مزبور مسلمان شدند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وليد بن عقبة را بسوى آنها فرستاد تا زكاتى را كه قرار بود بپردازند از ايشان مأخوذ دارد ، بنى المصطلق كه از جريان آمدن وليد مطلع شدند باستقبال او بيرون آمدند و زكات خود را حاضر كردند تا به او بپردازند وليد وقتى از دور چشمش به آنها افتاد خيال كرد براى كشتن او آمدهاند ، از اين رو از همان جا باز گشت و به آنها نزديك نشد ، و چون بمدينه رسيد برسول خدا صلى اللّه عليه و آله عرض كرد : بنى المصطلق قصد داشتند مرا بقتل برسانند و از دادن زكات نيز خوددارى كردند .
مسلمانان كه اين سخن را از وليد شنيدند برسول خدا صلى اللّه عليه و آله پيشنهاد كردند كه آن حضرت مجددا آمادهء جنگ با آنها شود و كم كم اصرار در اين باره زياد شد تا در اين ميان گروهى از بنى المصطلق بمدينه آمدند و خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شرفياب شده گفتند : يا رسول اللّه هنگامى كه ما اطلاع حاصل كرديم كه شخصى را بسوى ما گسيل داشتهاى دسته جمعى باستقبال او شتافتيم و آنچه قرار بود بپردازيم آن را نيز آماده كرديم كه به او بپردازيم ، ولى فرستادهء شما پيش از آنكه بنزد ما بيايد باز گشت ، و ما شنيدهايم كه او بنزد شما آمده و اظهار داشته كه ما در صدد قتل او
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 200
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٠٠