( 1 ) اسيد گفت : به خدا عزيز شهر شما هستى و ذليل اوست ، و به خدا ( همانطور كه او گفته ) اگر شما بخواهى ميتوانى او را از شهر بيرون كنى .
سپس گفت : يا رسول اللّه با او مدارا كن ( و از سخنان او ناراحت نشو ) زيرا شما در وقتى به شهر ما آمديد كه مردم ميخواستند او را برياست شهر منصوب كنند و با آمدن شما مردم از دور او پراكنده شدند و او اين جريان را از چشم شما مىبيند و چنان پندارد كه شما باعث بهمزدن رياست او شديد .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آن روز را تا شب و شب را تا بصبح راه رفت و صبح آن روز نيز تا هنگامى كه آفتاب بالا آمد هم چنان به راه ادامه داد ، و چون هوا گرم شد دستور داد فرود آيند ، لشگريان نيز ( كه حدود يك شبانه روز راه رفته بودند ) خسته و كوفته بمحض اينكه فرود آمدند بخواب رفتند ، و اين كار را رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بدان جهت كرد تا گفتههاى عبد اللّه بن أبى را از ياد آنها ببرد ( و سخنان او مورد بحث و گفتگو واقع نشود و اختلاف و كينهء براى مهاجر و انصار ايجاد نكند ) .
و چون از آن منزل حركت كردند باد تندى وزيد بطوريكه ترس مردم را گرفت ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : نترسيد كه اين باد بخاطر مرگ يكى از بزرگان كفار وزيده ، و چون بمدينه رسيدند معلوم شد كه رفاعة بن زيد بن تابوت - يكى از بزرگان يهود بنى قينقاع - كه ضمنا پناهگاه و ملجأى براى منافقين مدينه بود در آن روز از دنيا رفته است .
نزول سورهء منافقين و سخن فرزند عبد اللّه بن ابى :
ابن اسحاق گويد : و دربارهء عبد اللّه بن ابى و گفتار او سورهء منافقين نازل شد از نزول اين سوره رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گوش زيد بن ارقم را گرفت و فرمود : اين است كسى كه خدا گوشش را ( در آنچه شنيده بود ) تصديق كرد .
از آن سو پسر عبد اللّه بن أبى كه او نيز عبد اللّه نام داشت چون سخن پدرش را كه حاكى از نفاق او و مخالفت با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود شنيد بنزد آن حضرت صلى اللّه عليه و آله آمده گفت : شنيدهام قصد كشتن پدرم را داريد ، و اگر راستى چنين تصميمى داريد