( 1 ) المصطلق بسركردگى حارث بن أبى ضرار براى حمله بمدينه خود را آماده ميكنند چون اين خبر بدان حضرت رسيد ( با سپاه خود ) بسوى آنها حركت كرد و در سر آبى موسوم به « مريسيع » در ناحيه « قديد » به آنها رسيد و جنگ سختى ميان آنها واقع شد كه بالاخره منجر بشكست بنى المصطلق گرديد ، و پس از آنكه مقدارى از آنها كشته شد ما بقى فرار كرده و اموال و زن و فرزندشان به تصرف مسلمانان در آمد و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آنها را ميان ايشان تقسيم كرد .
و در اين جنگ يك نفر از مسلمانان بنام هشام بن صبابة بقتل رسيد ، و قتل او هم بدست دشمن نبود بلكه مردى از انصار به خيال اينكه او از بنى المصطلق است اشتباها او را كشت .
نزاع دو نفر از مهاجر و انصار و سخن عبد اللّه بن أبى :
در ميان مهاجرين مردى بود بنام جهجاه بن مسعود كه عمرو بن خطاب براى نگهدارى اسب خود او را اجير كرده بود ، روزى جهجاه براى آوردن آب بسر چشمه رفت و با يكى از انصار بنام سنان بن و بر جهنى براى بر داشتن آب نزاعشان شد ، كار بزد و خورد كشيد ، جهجاه مهاجرين را بكمك طلبيد ، و سنان از انصار استمداد كرد ، عبد اللّه بن أبىّ ( كه رئيس منافقين مدينه بود و در اين جنگ بطمع غنيمت با جمعى از هم مسلكان خود حاضر شده بودند ) خشمناك شده و در برابر گروهى از انصار كه زيد بن ارقم نيز جزء آنها بود فرياد زد : آيا اينان را اين جرئت است كه با ما بمنازعه برخيزند ؟ آرى اينان ما را از خانه و زندگى خود آواره كردند و در سرزمين ما بر ما بزرگى ميكنند ، به خدا مثل ما و اين پا برهنههاى قريش مانند همان است كه گفتهاند : سنگ خود را بپروران تا تو را به درد ! به خدا اگر بمدينه برگشتيم آنان كه عزيز و محترم هستند ( كه مقصود خودش و يهود مدينه بود ) اشخاص خوار و ذليل را ( كه مقصودش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و مسلمانان بود ) از شهر بيرون خواهند كرد .
آنگاه دنبالهء سخن خود را چنين ادامه داد :