تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
( 1 ) گذارده و بسوى بلاد خويش فرار كنند ، از اين رو براى قريش و غطفان پيغام دادند به خدا سوگند تا افرادى را بعنوان گروگان بما ندهيد ما اقدام بجنگ نخواهيم كرد ( بدنبال اين پيغامها و تفرقه و اختلافى كه ميان دشمن افتاد ) خداى تعالى نيز باد را توأم با سرماى سختى بر آنها مسلط كرد ( تا يكسره تصميم آنها را بكوچ كردن قطعى ساخت ) باد و طوفان در آن شب غوغا كرد ، ديگها را برگرداند ، خيمه ها را از جا كند ، ( آتشى بجا نگذارد و همه را خاموش كرد ، و خلاصه آنها را بستوه آورد ) .

مأموريت حذيفة بن يمان :

خبر اختلاف و تفرقه ميان دشمن كه به اطلاع رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد حضرت حذيفة را طلبيد و او را مأمور ساخت تا چون شب شود بميان لشگر دشمن برود و از وضع و تصميم آنها رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را با خبر سازد . گويند : روزى مردى از اهل كوفه بحذيفة بن يمان گفت : راستى شما رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را ديده‌ايد و با او مصاحبت داشته‌ايد ؟ گفت : آرى ، مرد كوفى گفت : رفتار شما با آن حضرت چگونه بود ؟ حذيفة گفت : تا جائى كه در وسع و طاقت ما بود فرمانبردارى داشتيم . مرد كوفى گفت : به خدا اگر ما آن حضرت را ديده بوديم او را بر دوش خود سوار ميكرديم و نمىگذارديم روى زمين راه برود . حذيفه گفت : اى مرد به خدا ما در جنگ خندق نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم و چون شب شد آن حضرت قدرى از شب را نماز خواند آنگاه بسوى ما متوجه شده فرمود : كيست كه برود و ببيند اينان چه ميكنند و برگردد - و از اينكه فرمود برگردد معلوم بود كه برميگردد - و هر كس كه اين كار را انجام دهد من از خداى تعالى ميخواهم تا او را در بهشت رفيق من گرداند ! سرما و گرسنگى و ترس چنان شديد بود كه حتى يك نفر هم جواب آن حضرت را نداد ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه چنان ديد مرا صدا زد ، من چاره‌اى نداشتم جز اينكه