( 1 ) حذيفه بيش از اين تأمل نكرد و بسوى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بازگشت ، گويد :
هنگامى رسيدم كه آن حضرت كسائى را بر دوش افكنده و مشغول نماز بود ، و چون مرا بديد در زير آن كساء در كنار پاى خود خوابانيد و چون سلام نماز را داد جريان را بعرض او رساندم .
طولى نكشيد كه قبيلهء غطفان نيز وقتى فهميدند قريش حركت كردهاند از مدينه كوچ كردند ، و چون صبح شد همهء آنها رفته بودند و كسى از آنها بجاى نمانده بود و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيز با مسلمانان به شهر باز گشتند ، و لباس جنگ را از تن بيرون كردند .
غزوهء بنى قريظة ( سال پنجم هجرت )
چون ظهر همانروز شد جبرئيل در حالى كه عمامهء از استبرق بر سر داشت و سوار بر استرى بود كه روى زينش پارچهء از ديبا افتاده بود بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده گفت يا رسول اللّه ! آيا اسلحه را بر زمين گذاردى ؟ فرمود : آرى ، جبرئيل گفت : ولى فرشتگان هنوز اسلحه را زمين نگذاردهاند ، و هم اكنون از تعقيب لشگر قريش و همدستانشان بر مىگردند ، و خداى عز وجل دستور فرمايد تو نيز بسوى بنى قريظه حركت كنى ، و من از جلو ميروم تا زلزله در قلاع ايشان بيندازم .
پس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دستور داد ندا در دادند كه : هر كس مطيع و فرمانبردار خدا و رسول است نماز عصر را در بنى قريظه بجاى آورد .
و بدنبال اين دستور ابن ام مكتوم را در مدينه منصوب فرمود و با مسلمانان بسوى قلاع بنى قريظه حركت كرد ، و پرچم را بدست على بن ابى طالب داد و او را با گروهى از پيش فرستاد ، على بن ابى طالب تا پاى قلعههاى بنى قريظه آمد و خشمگين از نزد آنها باز گشت زيرا سخنان زشت و ناروائى نسبت برسول خدا صلى اللّه عليه و آله از ايشان شنيد . و در راه برسول خدا صلى اللّه عليه و آله برخورده بآنحضرت عرض كرد : يا رسول اللّه شما