( 1 ) عمود او را از پاى درآوردم آنگاه بقلعه باز گشتم و بحسان گفتم : من او را كشتم اكنون تو برخيز و جامه و اسلحهاش را برگير و اگر مرد نبود من خودم اين كار را مىكردم ؟
حسان گفت : اى دختر عبد المطلب مرا بجامه و اسلحه او احتياجى نيست مرا به حال خود واگذار ( و اين اندازه هم جرئت نكرد از قلعه بيرون آيد ) .
كمكى كه نعيم بن مسعود در آن موقع حساس بمسلمين كرد :
هر روز كه بر محاصرهء اهل مدينه ميگذشت كار بر مسلمانان سختتر ميشد و اضطراب و وحشت بيشترى از ادامه آن وضع دچار آنان مىگشت در اين موقع حساس يك نفر شخص تازه مسلمان و با نفوذ و محترمى از لشگر دشمن سبب شد كه بفاصلهء كوتاهى منجر بكوچ كردن قريش گردد و جريان جنگ را بطور غير منتظره اى بنفع مسلمين پايان دهد .
آن شخص نعيم بن مسعود بود كه از رؤساى قبيله غطفان و جزء لشگر قريش بود او در آن وقتى كه كار بنهايت درجه شدت و سختى رسيده بود خود را برسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسانده و عرض كرد : يا رسول اللّه من مسلمان شدهام ولى قوم من از اين جريان اطلاعى ندارند اكنون هر خدمتى از من ساخته باشد انجام مىدهم .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : تو يك نفر بيش نيستى ولى اگر بتوانى بوسيلهاى ميان لشگر دشمن اختلاف بينداز زيرا نيرنگ در جنگها به كار رود ، نعيم بن مسعود از آنجا يكسر بنزد بنى قريظه كه سابقهء رفاقتى با آنها داشت بيامد و به آنها گفت :
اى بنى قريظه دوستى مرا نسبت به خود دانستهايد و از خصوصيتى كه من با شما دارم به خوبى آگاهيد ؟ گفتند : آرى ما نسبت بدوستى و وفادارى تو معتقد هستيم و از هر گونه اتهامى مبرّا هستى .
نعيم گفت : ( آمدهام تا بشما بگويم ) كه قريش و غطفان مانند شما نيستند ، زيرا اينجا شهر شما است ، زن و بچه و دارائى شما همه در اين سرزمين است ، و نمى - توانيد از اينجا بجاى ديگرى برويد ولى قريش و غطفان تنها براى جنگ با محمّد