( 1 ) پاسخ او را بدهم از اين رو برخاسته بنزد آن حضرت رفتم ، فرمود : اى حذيفه در ميان اينان ( لشگر دشمن ) برو و ببين چه ميكنند ، و مبادا كارى ديگر انجام دهى تا اينكه بنزد ما مراجعت كنى ! حذيفه گويد : من خود را بميان لشگر قريش رساندم ديدم باد و سرما هنگامهء برپا كرده ديگى و آتشى بجاى نگذارده ، خيمه و چادرى سر پا نمانده در اين ميان ابو سفيان را ديدم كه بپاخاست و پيش از آنكه شروع بسخن كند گفت :
هر يك از شما نگران باشد كه پهلوى او بيگانهء نباشد .
حذيفه گويد : من ( براى اينكه شناخته نشوم پيشدستى كردم و ) دست مردى كه در كنارم نشسته بود گرفتم و پرسيدم : تو كيستى گفت : فلان [ ( 1 ) ] .
سپس گفت : اى گروه قريش به خدا اين سرزمين جاى ماندن نيست و اسب و شترى براى ما باقى نگذارد و همگى هلاك شدند ، و از آن سو يهود بنى قريظه هم بمخالفت با ما برخاستند و بما خيانت كردند ، باد و طوفان هم كه مىبينيد چه مىكند نه ديگى بر سر بار گذارده و نه آتشى بجاى نهاده و نه خانه و چادرى سر پا مانده ( بيش از اين ماندن ما در اينجا صلاح نيست و هم اكنون ) بسوى مكه كوچ كنيد كه من حركت كردم ، اين را گفت و ( از عجلهاى كه داشت ) بر شتر خويش كه زانويش را هنوز باز نكرده بود سوار شد و با تازيانه بر او زد كه برخيزد و شتر سه بار بر زمين خورد تا بالاخره از جا برخاست و ابو سفيان همانطور كه سوار بود زانوى شتر را باز كرد .
حذيفه گويد : اگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به من نسپرده بود كه كار ديگرى نكنى همانساعت من به خوبى مىتوانستم ابو سفيان را با تير از پاى درآورم .
هامش
[ ( 1 ) ] و در سيرهء حلبيه ( ج 2 : 349 ) است كه حذيفة گويد : من بدست مردى كه طرف راستم نشسته بود زده و گفتم : تو كيستى ؟ گفت : معاوية بن ابى سفيان ، پس متوجه دست چپم شده و دست كسى كه طرف چپم نشسته بود گرفته و گفتم : تو كيستى ؟ گفت عمرو بن عاص . )